فروردین, ۱۳۹۲ | سایت عاشقانه
گردنبند magic love نیم ست سارینا انگشتر versace دستبند النگویی versace

آخرين مطالب
مطالب تصادفی
سایت عاشقانه | ملودی عشق
آخرين نظرات سايت
فروشگاه زیور آلات
 
بدون ديدگاه
آمدی چه زیبا …
تاریخ ارسال : ۳۰ فروردین, ۱۳۹۲  ,  نویسنده : 

lovemelody.ir-64

آمدی چه زیبا

گفتم دوستت دارم چه عاشقانه

پذیرفتی چه فریبانه

آغوشم برایت باز شد چه ابلهانه

با تو خوش بودم چه کودکانه

همه چیزم شدی چه زود

به خاطر یک کلمه ما را ترک کردی چه ناجوانمردانه

چه خیانتکارانه

نیازمندت شدم چه حقیرانه

واژه ی خداحافظی به میان آمد چه بی رحمانه

و من سوختم چه بچه گانه

ولی هنوز دوستت دارم ای غریبه!

موضوع : شعر های عاشقانه, ملودی عشق
تاریخ ارسال : ۳۰ فروردین, ۱۳۹۲  ,  نویسنده : 

lovemelody.ir-62

مردى متوجه شد که گوش همسرش سنگین شده و شنوائیش کم شده است. به نظرش رسید که
همسرش باید سمعک بگذارد ولى نمیدانست این موضوع را چگونه با او در میان
بگذارد. بدین خاطر، نزد دکتر خانوادگىشان رفت و مشکل را با او در میان
گذاشت. دکتر گفت براى این که بتوانى دقیقتر به من بگویى که میزان ناشنوایى
همسرت چقدر است آزمایش سادهاى وجود دارد. این کار را انجام بده و جوابش را
به من بگو: «ابتدا در فاصله چهار مترى او بایست و با صداى معمولى مطلبى را به او بگو. اگر نشنید همین کار
را در فاصله ۳ مترى تکرار کن. بعد در ۲ مترى و به همین ترتیب تا بالاخره
جواب دهد.» آن شب، همسر آن مرد در آشپزخانه سرگرم تهیه شام بود و خود او در
اتاق تلویزیون نشسته بود. مرد به خودش گفت الان فاصله ما حدود ۴ متر است.
بگذار امتحان کنم. سپس با صداى معمولى از همسرش پرسید: عزیزم شام چى داریم؟
جوابى نشنید. بعد بلند شد و یک متر جلوتر به سمت آشپزخانه رفت و دوباره
پرسید: عزیزم شام چى داریم؟ باز هم پاسخى نیامد. باز هم جلوتر رفت و از وسط
هال که تقریباً ۲ متر با آشپزخانه و همسرش فاصله داشت گفت: عزیزم شام چى
داریم؟ باز هم جوابى نشنید. باز هم جلوتر رفت و به در آشپزخانه رسید. سوالش
راتکرار کرد و باز هم جوابى نیامد. این بار جلوتر رفت و درست از پشت سر
همسرش گفت: عزیزم شام چى داریم؟ زنش گفت: مگه کرى؟ براى پنجمین بار میگم:
خوراک مرغ!

نتیجه اخلاقى:
مشکل ممکن است آنطور که ما همیشه فکر میکنیم در دیگران نباشد و شاید در خود ما باشد

برچسب ها : , ,
موضوع : داستان های عاشقانه, ملودی عشق
بدون ديدگاه
داستان مورچه
تاریخ ارسال : ۲۹ فروردین, ۱۳۹۲  ,  نویسنده : 

lovemelody.ir-63

یک مورچه در پی جمع کردن دانه های جو از راهی می گذشت و نزدیک کندوی عسل
رسید. از بوی عسل دهانش آب افتاد ولی کندو بر بالای سنگی قرار داشت و هر چه
سعی کرد از دیواره سنگی بالا رود و به کندو برسد نشد. دست و پایش لیز می
خورد و می افتاد.
هوس عسل او را به صدا درآورد و فریاد زد:«ای مردم، من
عسل می خواهم، اگر یک جوانمرد پیدا شود و مرا به کندوی عسل برساند یک
«جور» به او پاداش می دهم.»
یک مورچه بالدار در هوا پرواز می کرد. صدای مورچه را شنید و به او گفت:«نبادا بروی ها… کندو خیلی خطر دارد!»

مورچه گفت:«بی خیالش باش، من می دانم که چه باید کرد.»
بالدار گفت:«آنجا نیش زنبور است.»
مورچه گفت:«من از زنبور نمی ترسم، من عسل می خواهم.»
بالدار گفت:«عسل چسبناک است، دست و پایت گیر می کند.»
مورچه گفت:«اگر دست و پاگیر می کرد هیچ کس عسل نمی خورد.»
بالدار
گفت:«خودت می دانی، ولی بیا و از من بشنو و از این هوس دست بردار، من
بالدارم، سالدارم و تجربه دارم، به کندو رفتن برایت گران تمام می شود و
ممکن است خودت را به دردسر بیندازی.»
مورچه گفت:«اگر می توانی مزدت را
بگیر و مرا برسان، اگر هم نمی توانی جوش زیادی نزن. من بزرگتر لازم ندارم و
از کسی که نصیحت می کند خوشم نمی آید.»
بالدار گفت:«ممکن است کسی پیدا شود و ترا برساند ولی من صلاح نمی دانم و در کاری که عاقبتش خوب نیست کمک نمی کنم.»
مورچه گفت:«پس بیهوده خودت را خسته نکن. من امروز به هر قیمتی شده به کندو خواهم رفت.»
بالدار رفت و مورچه دوباره داد کشید:«یک جوانمرد می خواهم که مرا به کندو برساند و یک جو پاداش بگیرد.»
مگسی سر رسید و گفت:«بیچاره مورچه، عسل می خواهی و حق داری، من تو را به آرزویت می رسانم.»
مورچه گفت:«بارک الله، خدا عمرت بدهد. تو را می گویند «حیوان خیرخواه!»
مگس مورچه را از زمین بلند کرد و او را دم کندو گذاشت و رفت.
مورچه
خیلی خوشحال شد و گفت:«به به، چه سعادتی، چه کندویی، چه بویی، چه عسلی، چه
مزه یی، خوشبختی از این بالاتر نمی شود، چقدر مورچه ها بدبختند که جو و
گندم جمع می کنند و هیچ وقت به کندوی عسل نمی آیند.»
مورچه قدری از
اینجا و آنجا عسل را چشید و هی پیش رفت تا رسید به میان حوضچه عسل، و یک
وقت دید که دست و پایش به عسل چسبیده و دیگر نمی تواند از جایش حرکت کند.

مور را چون با عسل افتاد کار  ——- دست و پایش در عسل شد استوار

از تپیدن سست شد پیوند او   ———-دست و پا زد، سخت تر شد بند او

هرچه برای نجات خود کوشش کرد نتیجه نداشت. آن وقت فریاد زد:«عجب گیری افتادم،
بدبختی از این بدتر نمی شود، ای مردم، مرا نجات بدهید. اگر یک جوانمرد پیدا
شود و مرا از این کندو بیرون ببرد دو جو به او پاداش می دهم.»

گر جوی دادم دو جو اکنون دهم   ——– تا از این درماندگی بیرون جهم

مورچه بالدار از سفر برمی گشت، دلش به حال او سوخت و او را نجات داد و گفت: «نمی
خواهم تو را سرزنش کنم اما هوسهای زیادی مایه گرفتاری است. این بار بختت
بلند بود که من سر رسیدم ولی بعد از این مواظب باش پیش از گرفتاری نصیحت
گوش کنی و از مگس کمک نگیری. مگس همدرد مورچه نیست و نمی تواند دوست
خیرخواه او باشد.»

موضوع : داستان های عاشقانه, ملودی عشق
تاریخ ارسال : ۲۹ فروردین, ۱۳۹۲  ,  نویسنده : 

lovemelody.ir-61

پدری
همراه پسرش در جنگلی می رفتند. ناگهان پسرک زمین خورد و درد شدیدی احساس
کرد.او فریاد کشید آه… در همین حال صدایی از کوه شنید که گفت: آه… پسرک با
کنجکاوی فریاد زد «تو کی هستی؟» اما جوابی جز این نشنید «تو کی هستی؟» این
موضوع او را عصبانی کرد.
       پس داد زد «تو ترسویی!» و صدا جواب داد
«تو ترسویی!» به پدرش نگاه کرد و پرسید:«پدر چه اتفاقی دارد می افتد؟» پدر
فریاد زد «من تو را تحسین می کنم» صدا پاسخ داد «من تو را تحسین می کنم» 
پدر دوباره فریاد کشید «تو شگفت انگیزی» و آن آوا پاسخ داد «تو شگفت
انگیزی». پسرک متعجب بود ولی هنوز نفهمیده بود چه خبر است.
      پدر
این اتفاق را برایش اینگونه توضیح داد: مردم این پدیده را «پژواک» می
نامند. اما در حقیقت این «زندگی» است. زندگی هر چه را بدهی به تو برمی
گرداند. زندگی آینه اعمال و کارهای نیک و بد توست. اگر عشق بیشتری
می خواهی، عشق بیشتری بده. اگر مهربانی بیشتری می خواهی، بیشتر مهربان
باش. اگر احترام و بزرگداشت را طالبی، درک کن و احترام بگذار. اگر می خواهی
مردم نسبت به تو صبور و مؤدب باشند، صبر و ادب داشته باش!

   
این قانون طبیعت است و در هر جنبه ای از زندگی ما اعمال می شود. زندگی هر
چه را که بدهی به تو برمیگرداند. به هر کس خوبی کنی، در حق تو خوبی خواهد
شد و به هر کس که بدی کنی، بدی هم خواهی دید. زندگی تو حاصل یک تصادف نیست.
بلکه آینه ای است که انعکاس کارهای خودت را به تو بر می گرداند.

 پس هرگز یادمان نرود «که با هر دستی که بدهیم، با همان دست می گیریم و با هر دستی بزنیم، با همان دست هم می خوریم

برچسب ها : , , , ,
موضوع : داستان های عاشقانه, ملودی عشق
بدون ديدگاه
پرواز بهترین بهانه بود برای رفتن اما…
تاریخ ارسال : ۲۸ فروردین, ۱۳۹۲  ,  نویسنده : 

lovemelody.ir-60

مهم
نیست کجا مینویسی اما …. ” برای آنان بنویس که با خواندنت خواندند و با
گریستنت گریستند … ” و ” برای کسی بنویس که تا ابد فرصت نوشتن به او را
داشته باشی“…
من باور دارم ، ایمان دارم به این گفته ات که” آنچه تمام میشود هیچگاه نبوده است و آنچه آغاز میشود هرگز پایان نخواهد یافت”
من دانه دانه کلماتت را زیسته ام …. همیشه خواهی بود

برچسب ها : , ,
موضوع : متن های عاشقانه, ملودی عشق
بدون ديدگاه
ماجرای آییه
تاریخ ارسال : ۲۸ فروردین, ۱۳۹۲  ,  نویسنده : 

lovemelody.ir-59

چندین سال پیش بود . ما در یک خانواده خیلی فقیر در یک ده دور افتاده به نام “روکی” ، توی یک کلبه کوچک زندگی می کردیم . روزها در مزرعه کار می کردیم و شبها از خستگی خوابمان می برد.

کلبه ما نه اتاقی داشت، نه اسباب و اثاثیه ای، نه نور کافی . از برداشت محصول آنقدر گیرمان می آمد که شکم پدر و مادر و
سه تا بچه سیر بشود . یادم می آید یک سال که نمی دانم به چه علتی محصولمان
بی دلیل بیشتر از سالهای پیش شده بود، بیشتر از همیشه پول گرفتیم. یک شب
مامان ذوق زده یک مجله خاک خورده و کهنه را از توی صندوق کشید بیرون و از
توش یه عکس خیلی خوشگل از یک آینه نشانمان داد . همه با چشمهای هیجان زده
عکس را نگاه می کردیم . مامان گفت بیایید این آینه را بخریم، حالا که کمی
پول داریم، این هم خیلی خوشگل است. ما پیش از این هیچوقت آینه نداشتیم، این
هیجان انگیزترین اتفاقی بود که می توانست برایمان بیفتد . پول کافی هم
برای خریدش داشتیم . پول را دادیم به همسایه تا وقتی به شهر می رود آن آینه
را  برایمان بخرد . آفتاب نزده باید حرکت می کرد، از ده ما تا شهر حداقل
پنج فرسخ راه بود، یعنی یک روز پیاده روی، تازه اگر تند راه می رفت.

سه روز بعد وقتی همه داشتیم در مزرعه کار می کردیم، صدای همسایمان را شنیدیم
که یک بسته را از دور به ما نشان می داد . چند دقیقه بعد همه در کلبه دور
مامان جمع شدیم . وقتی بسته را باز کرد مامان اولین کسی بود که جیغ زد :
“وای ی ی ی … حسین آقا، تو همیشه می گفتی من خوشگلم، واقعا” من خوشگلم!

بابا آینه را گرفت دستش و نگاهی در آن کرد . همینطوری که سیبیلهایش را می مالید
و لبخند ریزی میزد با آن صدای کلفتش گفت: آره منم خشنم، اما جذابم، نه ؟
نفر بعدی آبجی کوچیکه بود: مامان، واقعا چشمهام به تو رفته ها!

آبجی بزرگه نفر بعدی بود که با هیجان و چشمهای ورقلمبیده به آینه نگاه می کرد: می دونستم موهام رو اینطوری می بندم خیلی بهم میاد!

با عجله آینه را از دستش قاپیدم و در آن نگاه کردم. می دانید در چهار سالگی
یک قاطر به صورتم لگد زده بود و به قول معروف صورتم از ریخت افتاده بود.
وقتی تصویرم را دیدم، یکهو داد زدم: من زشتم ! من زشتم!  بدنم می لرزید،
دلم می خواست آینه را بشکنم، همینطور که دانه های اشک از چشمانم سرازیر بود
به بابا گفتم :

 یعنی من همیشه همین ریختی بودم ؟

- آره عزیزم، همیشه همین ریختی بودی.

- اونوقت تو همیشه من رو دوست داشتی ؟

- آره پسرم، همیشه دوستت داشتم.

- چرا ؟ آخه چرا دوستم داری ؟

-  چون تو مال من هستی!

 سالها از آن قضیه گذشته، حالا من هر صبح صادقانه به خودم نگاه می کنم و می بینم ظاهرم زشت است. آن وقت از خدا می پرسم : یعنی واقعاً دوستم داری ؟

و او در جوابم می گوید: بله.

و وقتی به او می گویم چرا دوستم داری ؟

به من لبخند می زند و می گوید: چون تو مال من هستی

برچسب ها : , ,
موضوع : داستان های عاشقانه, ملودی عشق
صفحه 1 از 12123456789101112