- Part 43
گردنبند magic love نیم ست سارینا انگشتر versace دستبند النگویی versace

آخرين مطالب
مطالب تصادفی
سایت عاشقانه | ملودی عشق
آخرين نظرات سايت
فروشگاه زیور آلات
 
بدون ديدگاه
قلب زیبا
تاریخ ارسال : ۶ فروردین, ۱۳۹۲  ,  نویسنده : 

lovemelody.ir-17

روزی مرد جوانی وسط شهری ایستاده بود و ادعا می کرد که زیبا ترین قلب را
درتمام آن منطقه دارد. جمعیت زیاد جمع شدند. قلب او کاملاً سالم بود و هیچ
خدشه‌ای بر آن وارد نشده بود و همه تصدیق کردند که قلب او به راستی
زیباترین قلبی است که تاکنون دیده‌اند. مرد جوان با کمال افتخار با صدایی
بلند به تعریف قلب خود پرداخت.

ناگهان پیر مردی جلوی جمعیت آمد و گفت که قلب تو به زیبایی قلب من نیست. مرد جوان و دیگران با تعجب به قلب پیر مرد نگاه کردند
قلب او با قدرت تمام می‌تپید اما پر از زخم بود. قسمت‌هایی از قلب او
برداشته شده و تکه‌هایی جایگزین آن شده بود و آنها به راستی جاهای خالی را
به خوبی پر نکرده بودند برای همین گوشه‌هایی دندانه دندانه درآن دیده
می‌شد. در بعضی نقاط شیارهای عمیقی وجود داشت که هیچ تکه‌ای آن را پرنکرده
بود، مردم که به قلب پیر مرد خیره شده بودند با خود می‌گفتند که چطور او
ادعا می‌کند که زیباترین قلب را دارد؟ مرد جوان به پیر مرد اشاره کرد و گفت
تو حتماً شوخی می‌کنی؛ قلب خود را با قلب من مقایسه کن؛ قلب تو فقط مشتی
زخم و بریدگی و خراش است.

پیر مرد گفت : درست است. قلب تو سالم به
نظر می‌رسد اما من هرگز قلب خود را با قلب تو عوض نمی‌کنم. هر زخمی نشانگر
انسانی است که من عشقم را به او داده‌ام، من بخشی از قلبم را جدا کرده‌ام و
به او بخشیده‌ام. گاهی او هم بخشی از قلب خود را به من داده است که به جای
آن تکه‌ی بخشیده شده قرار داده‌ام؛ اما چون این دو عین هم نبوده‌اند
گوشه‌هایی دندانه دندانه در قلبم وجود دارد که برایم عزیزند؛ چرا که
یاد‌آور عشق میان
دو انسان هستند. بعضی وقتها بخشی از قلبم را به کسانی بخشیده‌ام اما آنها
چیزی از قلبشان را به من نداده‌اند، اینها همین شیارهای عمیق هستند. گرچه
دردآور هستند اما یاد‌آور عشقی هستند که داشته‌ام.

امیدوارم که آنها هم روزی بازگردند و این
شیارهای عمیق را با قطعه‌ای که من در انتظارش بوده‌ام پرکنند، پس حالا
می‌بینی که زیبایی واقعی چیست ؟ مرد جوان بی هیچ سخنی ایستاد، در حالی که
اشک از گونه‌هایش سرازیر می‌شد به سمت پیر مرد رفت از قلب جوان و سالم خود
قطعه‌ای بیرون آورد و با دستهای لرزان به پیر مرد تقدیم کرد پیر مرد آن را
گرفت و در گوشه‌ای از قلبش جای داد و بخشی از قلب پیر و زخمی خود را به جای
قلب مرد جوان گذاشت.

مرد جوان به قلبش نگاه کرد؛ دیگر سالم نبود، اما از همیشه زیباتر بود زیرا که عشق از قلب پیر مرد به قلب او نفوذ کرده بود.

موضوع : داستان های عاشقانه, ملودی عشق
بدون ديدگاه
تو بمان
تاریخ ارسال : ۶ فروردین, ۱۳۹۲  ,  نویسنده : 

lovemelody.ir-13

تو بمان

با من بی کس تنها شده، یارا تو بمان
همه رفتند از این خانه خدا را تو بمان

من بی برگ خزان دیده دگر رفتنی ام
تو همه بار و بری، تازه بهارا تو بمان

 

داغ و درد است همه نقش و نگار دل من
بنگر این نقش بخون شسته نگارا تو بمان

زین بیابان گذری نیست سواران را لیک
دل ما خوش به فریبی است، غبارا تو بمان

هر دم از حلقه عشاق، پریشانی رفت
بسر زلف بتان! سلسله دارا تو بمان

شهریارا، تو بمان بر سر این خیل یتیم
پدرا، یارا، اندوه گسارا تو بمان

سایه، در پای تو، چون موج، دمی زار گریست
که سر سبز تو باد کنارا تو بمان

هوشنگ التهاج
موضوع : متن های عاشقانه, ملودی عشق
بدون ديدگاه
دیدی که بهار بی تو سرد است
تاریخ ارسال : ۵ فروردین, ۱۳۹۲  ,  نویسنده : 

lovemelody.ir-69

دیدی که بهار بی تو سرد است
پاییز تر از خزان زرد است

آن شب دل من شکسته تر شد
دیگر همه چیز رنگ درد است

دیگر همه جا سکوت دلگیر
دست و دل من اسیر زنجیر

ای روح پر از ترانه من
خاموش ترین بهانه را گیر

دیگر نروم به سوی مستی
حظی نبرم ز می پرستی

ای آن که نداری خبر از من
سرچشمه ی هر غمم تو هستی

دیگر به بهار خنده ام نیست
باران صفا دهنده ام نیست

ای آن که دلم اسیر عشقت
بر بام دلت؛ پرنده ام نیست؟

شعرم همگی سرود درد است
گفتم که بهار بی تو سرد است

گفتم که بهار بی تو دیگر
پاییز تر از خزان زرد است

فریبا شش بلوکی

موضوع : شعر های عاشقانه, ملودی عشق
بدون ديدگاه
دوستت دارم
تاریخ ارسال : ۵ فروردین, ۱۳۹۲  ,  نویسنده : 

lovemelody.ir-16

دوستت دارم نه تنها برای آنچه هستی بلکه برای آنچه هستم هنگامی که با توام

دوستت دارم نه تنها برای آنچه که از خود ساخته ای بلکه برای آنچه از من می سازی

دوستت دارم برای بخشی از وجودم که تو شکوفایش کردی

دوستت دارم…

موضوع : متن های عاشقانه, ملودی عشق
تاریخ ارسال : ۵ فروردین, ۱۳۹۲  ,  نویسنده : 

lovemelody.ir-15

کاش میتوانستم دربغض ابرهاشریک باشم وتا خدابگریم،وقتی احساس غریبی مراتاآخر
کوچه های بن بست بغض گرفته ی عشق میبرد.ای اقاقیهای وحشی که بی هیچ لبخندی
درکنار کلبه ی غم پاگرفته اید.ای واژه های تلخ تنهایی،ای عابران خسته ی
سرنوشت،ای ورقهای پاره شده درغبارسهمگین آیا کسی مرا درخاطرات اشکهایش می
شناسد،آیاعابران کوی غم فقط برای لحظه ای درکنار پنجره ی رازهایم مینشیندتا
قصه ی تنهایی رابازکویم؟!

باشمایم
ای آدمهای شیشه ای،من درحسرت یک تبسم صمیمی مانده ام.ای کوچه های گلی
رویا،آیا گامهای دیروز کودکی ام را با شادی به من باز میگردانید؟؟

برچسب ها : , ,
موضوع : متن های عاشقانه, ملودی عشق
تاریخ ارسال : ۵ فروردین, ۱۳۹۲  ,  نویسنده : 
[www.pixbaz.com]

نمی دانم دوستت داشتم یا نه؟
گفتی برو! باور نکردم. اما خشم تو ساده نبود.
گفتی برو! انگار محکم تر از همیشه بود.
مهربانیت رنگ باخت.گفتم به خاطر یک موجود خاکی رهایم می کنی؟
سکوت کردی. گفتی برو!
فریاد زدم نگاهم کن… نگاهم نکردی.
نمی دیدمت دلم نمی خواست آدمت را هم ببینم. تکان می خورد و سخن می گفت انگار.

 همه به خاک افتادند و سجده اش کردند.
گفتی جانشین من است خلیفه است…
روزی
که از من خواستی به غیر از توسجده کنم ، به آن تلی از خاک که کم‌کم تبدیل
به گل میشد، من نمیدانستم جنس آبی که این خاک را گل میکند چیست. نمیدانستم
آب عشق چیست، آب روح چیست؟ از آن به من ننوشانده بودی، آخر جنس من از آتش
بود و من برتر بودم!
من … سوختم .به خاک نیفتادم.چیزی تمام بدنم را فشرد. نمیتوانستم برای یک مشت گل زانو بزنم.ایستادم.محکم و مقتدر ایستادم.
گفتی زانو بزن. نتوانستم.فریاد زدم. این همان آدم خاکی توست که ستم خواهد کرد. سرکش و طغیانگر خواهد شد،
تنگ چشم و حریص ناسپاس و مجادله گر .این آدم توست؟…
باز سکوت …آرام زمزمه کردی خلیفه است.
…وای خلیفه خلیفه خلیفه چقدر خندیدم!خلیفه ای که دروغ می گوید خلیفه ای که گناه می کند. خندیدم و طعنه زدم
یک خلیفه گناهکار!…
گفتی نخوت تورا بلعیده است.
خندیدم! سجده نکردم! رانده شدم!

نمی دانم دوستت داشتم یا نه؟ قرن ها از آن روز می گذرد و من ساکن زمینم.
بین همه این آدمهای خاکی تو! بین همه دروغها و حرص هایشان.بین فراموش کاری های گاه و بیگاه و نادانی هایشان!
بین
همان ها که می خواهند نبودنت را ثابت کنند یا نادیده ات بگیرند.همان ها که
گاهی فقط گاهی به سراغت می آیند.و من از شوق لبریز می شوم
من ابلیس
فرزند آتش!از ذلت این عنصر خاکی لذت می برم. از این که امیدهایت را نامید
می‌کنند شادی می کنم.و دلم برای لغزش‌هایشان پر می زند.
وتو! با همه قدرت و بزرگی ات زیاده گویی‌هایشان را می بخشی هنوز توبه می پذیری و باران می‌بارانی و مهربانانه سر فرازش می کنی.
عجب از او که مهربانی‌ات را می بیند و ستم میکند و عجب از تو که ستمش می‌بینی و مهربانی می کنی…
و من هنوز از این که زشتی‌هایشان را نادیده می گیری آتش می خورم و برای نابودی‌اش قسم می خورم. برای سر گشتگی‌اش لحظه شماری می کنم…

منم ابلیس!

برچسب ها : , ,
موضوع : داستان های عاشقانه, ملودی عشق