ملودی عشق | سایت عاشقانه - Part 32
گردنبند magic love نیم ست سارینا انگشتر versace دستبند النگویی versace

آخرين مطالب
مطالب تصادفی
سایت عاشقانه | ملودی عشق
آخرين نظرات سايت
فروشگاه زیور آلات
 
بدون ديدگاه
پسر پادشاه و دختر فقیر
تاریخ ارسال : ۱۱ اردیبهشت, ۱۳۹۲  ,  نویسنده : 

lovemelody.ir-86

روزی روزگاری د خترکی فقیر دل به پسر پادشاه شهر بسته بود  آنقدر که روز و شب در رویای او بود. دخترک آنقدر سر به عشق
پسر پادشاه سپرده بود که هیچ مردی در چشمانش جلوه نمیکرد. خانواده ی دخترک و
دوستانش که از عشق او خبر داشتند به وی توصیه می کردند که دل از این عشق
ناممکن برگیرد. و به خواستگارانی که مانند خودش فقیر بودند پاسخ دهد.اما او
تنها لبخند میزد . او میدانست که همگان تصور میکردند او عاشق پول و مقام
پسر پادشاه شده … اما خودش میدانست که تنها مهر پاک او را در سینه دارد  .
روزگار گذشت تا خبری در شهر پیچید . پادشاه تصمیم گرفته بود دخترکی را از
طبقه اشراف شهر برای پسرش انتخاب کند. اما پسر از پدر خواست تا شرط ازدواجش
را خودش تعیین کند. پادشاه قبول کرد . و شاهزاده روزی تصمیم خود را اعلام
کرد… وی گفت فلان روز تمام دختران دوشیزه ی شهر به میدان اصلی شهر بیایند
تا من همسرم را از میان آنان برگزینم . همه دختران  خوب و  بد زشت و زیبا و
فقیر و دارا به میدان شتافتند و پسر پادشاه در انجا گفت من قصد دارم همسرم
را از میان دختران شهر خودم انتخاب کنم  اما  تنها یک شرط برای همسر من
واجب است که من آن شرط را بازگو نمیکنم. تنها یک خواسته دارم … من به تمامی
دختران شهر تخم گلی را میدهم و آنان باید تخم گل را پرورش دهند و پس از
مدتی گلی زیبا از آن رشد کند. هر دختری که سلیقه ی بیشتری را به خرج دهد و
گلدان زیباتری را برای من بیاورد همسر آینده ی من  خواهد بود. دختران با
شور و شعف تخم گلها را گرفتند که در میان آنها دخترک دل سپرده نیز تخمی از
دستان پسر پادشاه گرفت… دوستان دختر او را مسخره کردند که چرا فکر میکنی
پسر پادشان میان این همه دختران با سلیقه ی شهر تو را انتخاب میکند …! اما
دخترک لبخندی زد و پاسخ داد پرورش گلی که او خواسته نیز برایم لذت آور است…
روزها گذشت  و کم کم زمان به روز موعود نزدیک میشد … اما دخترک هر چی
بیشتر به گلدان خود میرسید  و به آن آب میداد و از آن مراقبت میکرد  گلی از
آن نمی رویید … او روز به روز افسرده تر میشد . به گفته ی دوستانش پی
میبرد . تا روز موعود …. که همه دختران شهر با گلدانهایی زیبا و خوشبو راهی
قصر شدند …  یکی گلدانی از یاس های وحشی و دیگر نیز گلدانی از رز های سرخ
در دست داشتن یکی شب بوهای معطر و دیگری لاله های قرمز… اما دخترک عاشق با
گلدانی خشک و خالی راهی شد. تنها به این امید که یک بار دیگر پسر پادشاه را
ببیند … شاهزاده که گلدانها را یکی یکی میگرفت چشمش به گلدان دخترک افتاد و
او را صدا کرد … سپس به نزد پدرش رفت و در گوش او چیزی گفت و پادشاه
لبخندی به لب اورد  … پسر پادشاه بانگ بر آورد که همسر آینده من این دخترک
است که گلدان خالی به همراه آورده  … همهمه ای راه افتاد همه حتی دخترک با
تعجب به وی نگاه  میکردند… که پسر پادشاه گفت: مهمترین شرط من برای ازدواج
صداقت همسرم بود … در حالیکه تمام تخم گلهایی که به دختران دادم سنگ ریزه
ای بیش نبود و قرار نبود گلی از آن بروید !  و تنها کسی که به دروغ متوسل
نشد این دخترک بود …!  پس وی هیچ گاه در زندگی به من دروغ نخواهد گفت ………

برچسب ها : , , ,
موضوع : داستان های عاشقانه, ملودی عشق
يک ديدگاه
دوست کیست؟
تاریخ ارسال : ۱۱ اردیبهشت, ۱۳۹۲  ,  نویسنده : 

lovemelody.ir-75

دوست کسی است که همه کارهای تو برایش مهم باشد دوست کسی است که در خوشی ها و
ناخوشی ها به او رو کنی دوست کسی است که همه کرده های تو را بفهمد دوست کسی
است که حقیقت را درباره خودت به تو بگوید دوست کسی است که بداند در هر حال
چه بر سر تو می آید دوست کسی است که با تو رقابت نکند دوست کسی است که
وقتی همه چیزبرای تو خوب است از ته دل خوشحال شود دوست کسی است که وقتی اوضاع خوب نیست بکوشد تو را شاد کند دوست کسی است که امتداد تو باشد و بدون او کامل نباشی

برچسب ها : , ,
موضوع : متن های عاشقانه, ملودی عشق
بدون ديدگاه
گفت و گو های کودکانه با خدا
تاریخ ارسال : ۱۰ اردیبهشت, ۱۳۹۲  ,  نویسنده : 

lovemelody.ir-85

 

خدای عزیز!

به جای اینکه بگذاری مردم بمیرند و مجبور باشی آدمای جدید بیافرینی، چرا کسانی را که هستند، حفظ نمیکنی؟

امی

 

خدای عزیز!

شاید هابیل و قابیل اگر هر کدام یک اتاق جداگانه داشتند همدیگر را نمیکشتند، در مورد من و برادرم که مؤثر بوده .

لاری

 

خدای عزیز!

اگر یکشنبه، مرا توی کلیسا تماشا کنی، کفشهای جدیدم رو بهت نشون میدم.

میگی

 

 

خدای عزیز!

شرط
میبندم خیلی برایت سخت است که همه آدمهای روی زمین رو دوست داشته باشی.
فقط چهار نفر عضو خانواده من هستند ولی من هرگز نمیتوانم همچین کاری کنم.

نان

 

 

خدای عزیز!

در مدرسه به ما گفته اند که تو چکار میکنی، اگر تو بری تعطیلات، چه کسی کارهایت را انجام میدهد؟

جین

 

 

خدای عزیز!

آیا تو واقعاً نامرئی هستی یا این فقط یک کلک است؟

لوسی

 

 

خدای عزیز!

این حقیقت داره اگر بابام از همان حرفهای زشتی را که توی بازی بولینگ میزند، تو خانه هم استفاده کند، به بهشت نمیرود؟

آنیتا

 

 

خدای عزیز!

آیا تو واقعاً میخواستی زرافه اینطوری باشه یا اینکه این یک اتفاق بود؟

نورما

 

 

خدای عزیز!

چه کسی دور کشورها خط میکشد؟

جان

 

 

خدای عزیز!

من به عروسی رفتم و آنها توی کلیسا همدیگر را بوسیدند. این از نظر تو اشکالی نداره؟

نیل

 

 

خدای عزیز!

آیا
تو واقعاً منظورت این بوده که نسبت به دیگران همانطور رفتار کن که آنها
نسبت به تو رفتار میکنند؟ اگر این طور باشد، من باید حساب برادرم را برسم.

دارلا

 

 

خدای عزیز!

بخاطر برادر کوچولویم از تو متشکرم، اما چیزی که من به خاطرش دعا کرده بودم، یک توله سگ بود.

جویس

 

 

خدای عزیز!

وقتی
تمام تعطیلات باران بارید، پدرم خیلی عصبانی شد. او چیزهایی دربارهات گفت
که از آدمها انتظار نمیرود بگویند. به هر حال، امیدوارم به او صدمهای نزنی.

دوست تو (اما نمیخواهم اسمم رو بگم)

 

 

خدای عزیز!

لطفاً برام یه اسب کوچولو بفرست. من فبلاً هیچ چیز از تو نخواسته بودم. میتوانی دربارهاش پرس و جو کنی.

بروس

 

 

خدای عزیز!

برادر من یک موش صحرایی است. تو باید به اون دم هم میدادیها! ها!

دنی

 

خدای عزیز!

من میخواهم وقتی بزرگ شدم، درست مثل بابام باشم. اما نه با اینهمه مو در تمام بدنش.

تام

 

 

خدای عزیز!

فکر میکنم منگنه یکی از بهترین اختراعاتت باشد.

روث

 

خدای عزیز!

من همیشه در فکر تو هستم حتی وقتی که دعا نمیکنم.

الیوت

برچسب ها : , , ,
موضوع : ملودی عشق, نامه های عاشقانه
بدون ديدگاه
یاد ایام
تاریخ ارسال : ۱۰ اردیبهشت, ۱۳۹۲  ,  نویسنده : 

lovemelody.ir-74

یاد ایامی که در گلشن فغانی داشتم
در میان لاله و گل آشیانی داشتم

گرد آن شمع طرب می سوختم پروانه وار
پای آن سرو روان اشک روانی داشتم

آتشم بر جان ولی از شکوه لب خاموش بود
عشق را از اشک حسرت ترجمانی داشتم

چون سرشک از شوق بودم خاکبوس در گهی
چون غبار از شکر سر بر آستانی داشتم

در خزان با سرو و نسرینم بهاری تازه بو
د در زمین با ماه و پروین آسمانی داشتم

درد بی عشق زجانم برده طاقت ورنه من
داشتم آرام تا آرام جانی داشتم

بلبل طبعم «رهی» باشد زتنهایی خموش
نغمه ها بودی مرا تا هم زبانی داشتم

رهی معیری

موضوع : شعر های عاشقانه, ملودی عشق
بدون ديدگاه
گل خشکیده
تاریخ ارسال : ۹ اردیبهشت, ۱۳۹۲  ,  نویسنده : 

lovemelody.ir-73

بر نگه سرد من به گرمی خورشید
می نگرد هر زمان دو چشم سیاهت

تشنه ی این چشمه ام، چه سود، خدا را
شبنم جان مرا نه تاب نگاهت

جز گل خشکیده ای و برق نگاهی
از تو در این گوشه یادگار ندارم

زان شب غمگین که از کنار تو رفتم
یک نفس از دست غم قرار ندارم

ای گل زیبا، بهای هستی من بود
گر گل خشکیده ای ز کوی تو بردم

گوشه ی تنها، چه اشک ها که فشاندم
وان گل خشکیده را به سینه فشردم

آن گل خشکیده، شرح حال دلم بود
از دل پر درد خویش با تو چه گویم؟

جز به تو، از سوز عشق با که بنالم
جز ز تو، درمان درد، از که بجویم؟

من، دگر آن نیستم، به خویش مخوانم
من گل خشکیده ام، به هیچ نیرزم

عشق فریبم دهد که مهر ببندم
مرگ نهیبم زند که عشق نورزم

پای امید دلم اگر چه شکسته است
دست تمنای جان همیشه دراز است

تا نفسی می کشم ز سینه ی پر درد
چشم خدا بین من به روی تو باز است

فریدون مشیری

موضوع : شعر های عاشقانه, ملودی عشق
بدون ديدگاه
غم شیرین
تاریخ ارسال : ۸ اردیبهشت, ۱۳۹۲  ,  نویسنده : 

lovemelody.ir-72

اما من و تو
دور از هم می پوسیم
غمم از وحشت پوسیدن نیست
غمم از زیستن بی تو دراین لحظه پر دلهره است
دیگر از من تا خاک شدن راهی نیست
از سر این بام
این صحرا این دریا
پر خواهم زد خواهم مرد

غم تو این غم شیرین را
با خود خواهم برد …

«حمید مصدق»

موضوع : شعر های عاشقانه, ملودی عشق