ملودی عشق | سایت عاشقانه - Part 34
گردنبند magic love نیم ست سارینا انگشتر versace دستبند النگویی versace

آخرين مطالب
مطالب تصادفی
سایت عاشقانه | ملودی عشق
آخرين نظرات سايت
فروشگاه زیور آلات
 
بدون ديدگاه
من نبودم
تاریخ ارسال : ۲ اردیبهشت, ۱۳۹۲  ,  نویسنده : 

lovemelody.ir-66

کسی که در خانه ات را کوبید
من نبودم
کسی که به تو سلام داد
من نبودم
کسی که سال ها عاشق تو بود
و هر کجا که می رفتی
دنبالت می کرد
دروغ گفتم
من بودم!. من همان بودم که تو هیچ وقت نخواستی ببینی.
با این حال
آری!من بودم که عاشق تو بودم
هنوز هم عاشقت هستم

حالا این را با صدای بلند فریاد می زنم
و تو گریه میکنی و می گویی
“چرا این را زودتر نگفتی؟!”

شل سیلوراستاین

برچسب ها : , ,
موضوع : متن های عاشقانه, ملودی عشق
بدون ديدگاه
دو گنجشک
تاریخ ارسال : ۲ اردیبهشت, ۱۳۹۲  ,  نویسنده : 

lovemelody.ir-82

زمان حضرت سلیمان دو تا گنجشک یه گوشه ای نشسته بودند. گنجشک نر به گنجشک ماده اظهار محبت
می کرد. می گفت تو محبوب منی. تو همسر منی. دوستت دارم. عاشقتم. چرا به من
کممحبتی؟ چرا محلم نمیذاری؟ فکر کردی من کم قدرت دارم تو این عالم عیال؟ من
اگه بخوام می تونم با نوک منقارم تخت و تاج سلیمان رو بردارم بندازم تو
دریا. باد که مسخر سلیمان بود پیام رو به گوش سلیمان رسوند. حضرت تبسمی کرد
و فرمود اون گنجشک ها رو بیارید پیش من. آوردند. سلیمان به گنجشک نر گفت
خوب ادعاتو اجرا کن بینم. گفت من چنین قدرتی ندارم. سلیمان گفت پس الان به
همسرت گفتی؟ گفت خوب شوهر گاهی جلو همسرش کلاس میاد یه خالی ای می بنده.
عاشق که ملامت نمیشه. من عاشقم. یه چی گفتم ولی یا نبی الله واقعا دوسش
دارم. این به ما محل نمیذاره. حضرت به گنجشک ماده گفت اینکه به تو اظهار
محبت میکنه چرا محلش نمیدی؟ گفت یا نبی الله چون دروغ میگه هم منو دوست
داره هم یه گنجشک دیگه رو. مگه تو یک دل چند تا محبت جا میگیره؟

این کلام در دل حضرت سلیمان چنان اثری گذاشت که تا چهل روز گریه می کرد و فقط یک دعا می کرد. می گفت: الهی دل سلیمان رو از محبت غیر خودت خالی کن.

موضوع : داستان های عاشقانه, ملودی عشق
بدون ديدگاه
خدایا شکر
تاریخ ارسال : ۱ اردیبهشت, ۱۳۹۲  ,  نویسنده : 

lovemelody.ir-65

روزی مردی خواب عجیبی دید او دید که پیش فرشته هاست و به کارهای آن ها نگاه می کند.
هنگام ورود، دسته بزرگی از فرشتگان را دید که سخت مشغول کارند و تند تند نامه هایی را که توسط پیک ها از زمین می رسند، باز می کنند و آن ها را داخل جعبه می گذارند.
مرد از فرشته ای پرسید، شما چه کار می کنید؟
فرشته در حالی که داشت نامه ای را باز می کرد، گفت: این جا بخش دریافت است و دعاها و تقاضاهای مردم از خداوند را تحویل می گیریم.
مرد
کمی جلوتر رفت، باز تعدادی از فرشتگان را دید که کاغذهایی را داخل پاکت می
گذارند و آن ها را توسط پیک هایی به زمین می فرستند.. پرسید: شماها چکار
می کنید؟
یکی از فرشتگان با عجله گفت: این جا بخش ارسال است، ما الطاف و رحمت های خداوندی را برای بندگان می فرستیم.

مرد کمی جلوتر رفت و دید یک فرشته بیکار نشسته است.. با تعجب از فرشته پرسید: شما چرا بیکارید؟
فرشته جواب داد: این جا بخش تصدیق جواب است. مردمی که دعاهایشان مستجاب شده، باید جواب بفرستند ولی عده بسیار کمی جواب می دهند.
مرد از فرشته پرسید: مردم چگونه می توانند جواب بفرستند؟
فرشته پاسخ داد: بسیار ساده، فقط کافی است بگویند: خدایا شکر!

موضوع : داستان های عاشقانه, ملودی عشق
بدون ديدگاه
عشق یعنی
تاریخ ارسال : ۱ اردیبهشت, ۱۳۹۲  ,  نویسنده : 

lovemelody.ir-80

این یک داستان واقعی است که در ژاپن اتفاق افتاده است؛
شخصی
دیوار خانه اش را برای نوسازی خراب می کرد، خانه های ژاپنی دارای فضایی
خالی بین دیوارهای چوبی هستند، این شخص در حین خراب کردن دیوار دربین
آن مارمولکی را دید که میخی از بیرون به پایش کوفته شده است دلش سوخت و یک
لحظه کنجکاو شد وقتی میخ را بررسی کرد تعجب کرد این میخ ده سال پیش
هنگامساختن خانه کوبیده شده بود!
چه اتفاقی افتاده؟
مارمولک
ده سال در چنین موقعیتی زنده مونده ! در یک قسمت تاریک بدون حرکت چنین
چیزی امکان ندارد و غیر قابل تصور است! متحیر از این مساله کارش را تعطیل و
مارمولک را مشاهده کرد.. تو این مدت چکار می کرده؟ چگونه و چی می
خورده؟ همانطور که به مارمولک نگاه می کرد یکدفعه مارمولکی دیگر با غذایی در دهانش ظاهر شد مرد شدیدا منقلب شد ده سال مراقبت چه عشقی !
چه عشق قشنگی! اگر موجود به این کوچکی بتواند عشق به این بزرگی داشته باشد پس تصور کنید ما تا چه حدی می توانیم عاشق شویم اگر سعی کنیم …

 

موضوع : داستان های عاشقانه, ملودی عشق
بدون ديدگاه
آمدی چه زیبا …
تاریخ ارسال : ۳۰ فروردین, ۱۳۹۲  ,  نویسنده : 

lovemelody.ir-64

آمدی چه زیبا

گفتم دوستت دارم چه عاشقانه

پذیرفتی چه فریبانه

آغوشم برایت باز شد چه ابلهانه

با تو خوش بودم چه کودکانه

همه چیزم شدی چه زود

به خاطر یک کلمه ما را ترک کردی چه ناجوانمردانه

چه خیانتکارانه

نیازمندت شدم چه حقیرانه

واژه ی خداحافظی به میان آمد چه بی رحمانه

و من سوختم چه بچه گانه

ولی هنوز دوستت دارم ای غریبه!

موضوع : شعر های عاشقانه, ملودی عشق
تاریخ ارسال : ۳۰ فروردین, ۱۳۹۲  ,  نویسنده : 

lovemelody.ir-62

مردى متوجه شد که گوش همسرش سنگین شده و شنوائیش کم شده است. به نظرش رسید که
همسرش باید سمعک بگذارد ولى نمیدانست این موضوع را چگونه با او در میان
بگذارد. بدین خاطر، نزد دکتر خانوادگىشان رفت و مشکل را با او در میان
گذاشت. دکتر گفت براى این که بتوانى دقیقتر به من بگویى که میزان ناشنوایى
همسرت چقدر است آزمایش سادهاى وجود دارد. این کار را انجام بده و جوابش را
به من بگو: «ابتدا در فاصله چهار مترى او بایست و با صداى معمولى مطلبى را به او بگو. اگر نشنید همین کار
را در فاصله ۳ مترى تکرار کن. بعد در ۲ مترى و به همین ترتیب تا بالاخره
جواب دهد.» آن شب، همسر آن مرد در آشپزخانه سرگرم تهیه شام بود و خود او در
اتاق تلویزیون نشسته بود. مرد به خودش گفت الان فاصله ما حدود ۴ متر است.
بگذار امتحان کنم. سپس با صداى معمولى از همسرش پرسید: عزیزم شام چى داریم؟
جوابى نشنید. بعد بلند شد و یک متر جلوتر به سمت آشپزخانه رفت و دوباره
پرسید: عزیزم شام چى داریم؟ باز هم پاسخى نیامد. باز هم جلوتر رفت و از وسط
هال که تقریباً ۲ متر با آشپزخانه و همسرش فاصله داشت گفت: عزیزم شام چى
داریم؟ باز هم جوابى نشنید. باز هم جلوتر رفت و به در آشپزخانه رسید. سوالش
راتکرار کرد و باز هم جوابى نیامد. این بار جلوتر رفت و درست از پشت سر
همسرش گفت: عزیزم شام چى داریم؟ زنش گفت: مگه کرى؟ براى پنجمین بار میگم:
خوراک مرغ!

نتیجه اخلاقى:
مشکل ممکن است آنطور که ما همیشه فکر میکنیم در دیگران نباشد و شاید در خود ما باشد

برچسب ها : , ,
موضوع : داستان های عاشقانه, ملودی عشق