ملودی عشق | سایت عاشقانه - Part 37
گردنبند magic love نیم ست سارینا انگشتر versace دستبند النگویی versace

آخرين مطالب
مطالب تصادفی
سایت عاشقانه | ملودی عشق
آخرين نظرات سايت
فروشگاه زیور آلات
 
تاریخ ارسال : ۲۳ فروردین, ۱۳۹۲  ,  نویسنده : 

lovemelody.ir-50

روی نیمکت پارک نشسته بود و به لباسهای کهنه فرزندش و تفاوت او با بچه های دیگر نگاه
میکرد ، ماشین گران قیمتی جلو پارک ایستاد و مرد شیک پوشی از آن پیاده شد و
با احترام در ماشین را برای همسرش که پسرکی در آغوش داشت باز کرد . با
حسرت به آنها نگاه کرد و از ته دل آه کشید . آنها کودک را روی تاب گذاشتند .
خدایا ! چه می دید ! پسرک عقب مانده ذهنی بود . با نگاه به جستجوی فرزندش
پرداخت ، او را یافت که با شادی از پله های سرسره بالا می رفت . چشمانش را
بست و از ته دل خدا را شکر کرد .

موضوع : داستان های عاشقانه, ملودی عشق
بدون ديدگاه
شیوانا و عشق
تاریخ ارسال : ۲۲ فروردین, ۱۳۹۲  ,  نویسنده : 
lovemelody.ir-49

شیوانا را به دهکده ای دور دست دعوت کردند تا برای آنها دعای باران
بخواند. همه مردم ده در صحرا جمع شده بودند و همراه شیوانا دست به دعا
برداشتند تا آسمان بر ایشان رحم کند و باران رحمتش را بر زمین های تشنه
ایشان سرازیر نماید. اما ساعتها گذشت و بارانی نیامد. کم کم جمعیت از
شیوانا و دعای او ناامید شدند و لب به شکایت گذاشتند.یکی از جوانان از
لابلای جمعیت لب به سخره گشود و فریاد زد:” آهای جناب استاد معرفت! تو به
شاگردانت چه منتقل می کنی ! وقتی نمی توانی از دعایت باران بسازی حتما از
حرفهایت هم نتیجه ای حاصل نمی شود. “
عده زیادی از جوانان و پیران حاضر
در جمع نیز به جوان شاکی پیوستند و لب به مسخره کردن شیوانا باز کردند؛ اما
استاد معرفت هیچ نگفت. و در سکوت به تمام حرفها گوش فراداد. سپس وقتی
جمعیت خسته شدند و سکوت کردند به آرامی گفت:” آیا در این دهکده فرد دیگری
هم هست که به جمع ما نپیوسته است!؟ “

همان جوان معترض گفت:”
بله! پیرمرد مست و شرابخواره ای است که زن و فرزندش را در زلزله ده سال پیش
از دست داده است و از آن روز دشمن کائنات شده است و ناشناختنی را قبول
ندارد.”
شیوانا تبسمی کرد و گفت:” مرا نزد او ببرید! باران این دهکده در
دست اوست!” جمعیت متعجب پشت سر شیوانا به سمت خرابه ای که پیرمرد دشمن
ناشناختنی در آن می زیست رفتند. در چند قدمی خرابه پیرمرد ژولیده ای را
دیدند که روی زمین خاکی نشسته و با بغض به آسمان خیره شده است.

شیوانا
به نزد او شتافت و کنارش نشست و از او پرسید:” آسمان منتظر است تا فقط
درخواست تو به سوی او ارسال شود. چرا لب به دعا باز نمی کنی!؟” پیرمرد
لبخند تلخی زد و گفت:” همین آسمان روزی با خراب کردن این خرابه بر سر زن و
فرزندانم مرا به خاک سیاه نشاند. تو چه می گویی!؟”شیوانا دست به پشت پیرمرد
زد و گفت:” قبول دارم که مردم دهکده در این ده سال با تنها گذاشتن تو و
واگذاشتن تو به حال خودت ، خویش را مستحق قحطی و خشکسالی نموده اند. اما
عزت تو در این سرزمین نزد همه ، حتی از من شیوانا، هم بیشتر است. به خاطر
کودکان و زنانی که از تشنگی و قحطی در عذابند، ناز کشیدن ناشناختنی را قبول
کن و درخواستی به سوی بارگاهش روانه ساز! “

پیرمرد اشک در چشمانش
حلقه زد و رو به آسمان کرد و خطاب به ناشناختنی گفت:”فکر نکن همیشه منت تو
را می کشم! هنوز هم از تو گله مندم! اما از تو می خواهم به خاطر زنان و
کودکان گرسنه این سرزمین ابرهایت را به سوی این دهکده روانه کن!” می گویند
هنوز کلام پیرمرد تمام نشده بود که در آسمان رعد و برقی ظاهر شد و قطرات
باران باریدن گرفتند. شیوانا زیر بغل پیرمرد را گرفت و او را به زیر سقفی
برد و خطاب به جمعیت متعجب و حیران و شرمزده گفت:” دلیل قحطی این دهکده را
فهمیدید! در این سالهای باقیمانده سعی کنید. قدر این پیرمرد و بقیه آسیب
دیدگان زمین لرزه را بدانید. او برکت روستای شماست. سعی کنید تا می توانید
او را زنده نگه دارید.” سپس از کنار پیرمرد برخاست و به سوی جوانی که در
صحرا به او اعتراض کرده بود رفت و در گوشش زمزمه کرد:” صحنه ای که دیدی
اسمش معرفت است. من به شاگردانم این را آموزش می دهم!”

 

موضوع : داستان های عاشقانه, ملودی عشق
تاریخ ارسال : ۲۲ فروردین, ۱۳۹۲  ,  نویسنده : 

lovemelody.ir-48

دیدی ای غمگین تر از من بعد از آن دیر آشنایی
آمدی خواندی برایم قصه ی تلخ جدایی

مانده ام سر در گریبان بی تو در شب های غمگین
بی تو باشد همدم من یاد پیمان های دیرین

آن گل سرخی که دادی در سکوت خانه پژمرد
آتش عشق و محبت در خزان سینه افسرد

کنون نشسته در نگاهم تصویر پر غرور چشمت
یک دم نمی رود از یادم چشمه های پر نور چشمت

شاعر: ایرج جنتی عطایی

موضوع : متن های عاشقانه, ملودی عشق
بدون ديدگاه
فریاد بی پایان
تاریخ ارسال : ۲۱ فروردین, ۱۳۹۲  ,  نویسنده : 

lovemelody.ir-47

امروز دلم دوباره شکست….
از همان جای قبلی…!
کاش می شد آخر اسمت نقطه گذاشت تا دیگر شروع نشوی….
کاش می شد فریاد بزنم… پایان!
دلم خیلی گرفته!….
اینجا نمی توان به کسی نزدیک شد! آدمها از دور دوست داشتنی ترند!

موضوع : متن های عاشقانه, ملودی عشق
يک ديدگاه
شب های بی تو
تاریخ ارسال : ۲۱ فروردین, ۱۳۹۲  ,  نویسنده : 

lovemelody.ir-46

پلک
هایم را روی هم می گذارم و در صدای شب گم می شوم که پرست از هیاهوی بی
کلام … از جیرجیرک پشت پنجره می گذرم و قدم می زنم میان برگ درختانی که
هنوز تا رسیدن به تجربه ی خزان و سقوط زیبایشان در مرگ چند قدمی فاصله دارن

صدای جاده مرا تا چشم های خسته ی یک مسافر می برد ، تا اندوه بارانی رفتن و اشتیاق قلبی برای رسیدن

خوب که گوش می دهم صدای پچ پچ ستاره هایی را می شنوم که نمی بینمشان … و نوای یک لالایی، آرام آرام در سکوت می میرد!

<کسی
میان واژه هایم پا می گذارد و مرا از اوج آسمان به زمین می کشد، شب از لای
انگشتانم فرو می ریزد … نمی دانم چرا هربار که پر می شوم از هجوم کلمات
کسی تنهاییم را در هم می شکندو روحم را دوباره به سمت این فضای انسانی سوق
می دهد ؛ زیر نور چراغی که تا چند ثانیه ی پیش گم شده بود میان سوسوی
ستارگان…>

دوباره چشمانم را می بندم، دست سوی آسمان می برم و مشتی ستاره می چینم

راستی،
من که می دانم تو هم اگر پلک هایت را لحظه ای برهم بخوابانی می شنوی صدای
سکوت شب را… پس تو هم لحظه ای با من بیا تا اوج آسمان ، این ستاره هایی که
چیده ام باشد برای تو !

با این همه بگذار پیش از سپردنشان به آسمان تو ، بوسه هایم را همراه با دلتنگی ام در گوششان زمزمه کنم…شاید که بوسه هایم را بر لبانت پرتو افشانی کنند و دلتنگی هایم را …

….. اینبار حقیقتا هیچ نمی دانم …..

تو بگو … تو بگو چگونه پاک می شود قلبم از این همه دلتنگی؟؟؟

اما مبادا که خاطرت پریشان شود! من سالهاست که با غصه هایم خو گرفته ام و سعی می کنم با این همه دوری کنار بیایم

نه! اصلا بگذار آن ها را در کنار منطق آدم بزرگها وا نهم و خود تا کودکی سفر کنم . . . تا جنون چشم تو !

صدای تیک تاک ساعت …. نجوای آهسته ی موسیقی ای که به سختی به گوش می رسد …. گویی این همه عنصر زمینی نمی گذارند تا نهایت شب بگریزم.

دیالوگ
جالبی از فیلمی که این روزها آن را برای چندمین بار تماشا کرده ام از ذهنم
می گذرد؛ « این همه که بالا می رویم، می ترسم به خو خدا برسیم! » … می بینی؟ انگار قرار نیست این همه اوج بگیرم

کمی خودم را به دست موسیقی می سپارم…

خدای من! این ترانه هم که باز نمک می پاشد بر زخم های کهنه ام … شاید تقدیر این بود که امشب نیز هوای نگاهم بارانی شود.

باور کن من نمی خواهم خاطرت را مکدر کنم ولی هرچه می گذرم از این همه اندوه، باز غم دست از دامنم برنمی گیرد و مرا تا قعر نمناک یک بغض می بلعد.

خسته می شوم از این همه سقوط – شاید هنوز بال پروازم برای تا تو پریدن کوچک است- دلم نمی آید میان انتظار پرستو تمنای آموختن پرواز کنم

باور کن اگر بوی خزان که میان این روزها پیچیده ، دلش را نلرزانده بود و اگر دل نگران نبود از بیهودگی چشم به راهیش برای بهار حتما از او می خواستم به من نیز بیاموزد چگونه می شود تا بهار لبخند تو هجرت کرد

چشمانم را که می گشایم رها می شوم میان این دیوارهایی که بی شک اگر سپید نبودند تا کنون نفسم بریده بود از حجم سنگین این هوای بی تو …

نگاهم گره می خورد به جمله ی روی دیوار که پیش تر ها برایم پر بود از معانی زیبا:

“هر روز ابدیت را در خود دارد”

اماامشب برای من تنها تداعی کننده ی این واژه های غمناک است:

“هر روز من – بی تو – تا ابدیت به درازا می کشد”

به سمت صدای مداوم و زجرآور تیک تاک ساعت که رو می کنم تازه می فهمم ۲ ساعتی ست که امروز آغاز شده …

تو بگو چگونه تا انتهای شب تاب بیاورم این ابدیت بی تو را ؟

موضوع : داستان های عاشقانه, ملودی عشق
۲ ديدگاه
پناه نا امیدی هایم…سلام!
تاریخ ارسال : ۲۰ فروردین, ۱۳۹۲  ,  نویسنده : 

lovemelody.ir-45

کاش می شد به سادگی یک سلام تمام نبودنت را از یاد ببرم و پاک کنم این همه دلتنگی را از لوح فرسوده ی دل

کاش می توانستم با یک سلام ساده در آغاز این نامه ها خط کشم بر هرچه فاصله هست از دستان من تا لمس بودنت

می
بینی؟ دیگر حتی سلام هم برای من که دور از تو مانده ام واژه ی دلنشینی
نیست … چرا که با هر درود به یاد می آورم که روزی تورا بدرود گفته ام و غرق
می شوم در آرزوی شیرین آن ساعت که تا نهایت هستی عشق، کنارم باشی و هیچ
گاه نیازمند سلامی دوباره نشویم

با این همه اگر سلام را کنار بگذارم، در سطرهای نامه هایم چه بنویسم من که می ترسم از رسیدن به واژه ی خداحافظ ؟؟!

این روزهای بودن و نبودنت، چیزی در سینه ام عجیب دلتنگ تو می شود و گاه میان لحظه هایی که مانده در سکوت یک بغض، به نفس نفس می افتد از اضطراب عشق و آنقدر بی قرار و آشفته می تپد که احساس می کنم در این جسم، دیگر جایی برای این همه احساس نیست

می
بینی مرا که چگونه با حال و روزی پریشان تر از مجنون و چشمانی لبریز عشق
که جهانی را به نظاره می نشاند، رسوای آدم شده ام و ستوده ی عالم؟!

عالمی که بر پایه ی عشق تکیه کرده و می داند که بود و نبود عشق یعنی بود و نبود او


و اما اعتراضی نیست بر آدمیان؛ این فرزندان فراموشکار که از آن همه عشق
تنها نامی را یدک می کشند که برایشان شبیه ” نمی دانم” معنا می شود

اگر خوب گوش دهی می شنوی که حکایت شیفتگی ام هرشب میان ستارگان این سو و آنسو سرک می کشد و آسمانت را سرشار می کند از تلألؤ عشق

و با این همه هنوز نامت را با واژه های سکوتم نجوا می کنم مبادا که به گوش شیطان برسد و آتش کینه اش میان قلب من و تو جدایی بیاندازد

اما تو …. یادت نرود در جواب فریادهای بی صدایم لبخند بزنی!

خوب من ، باز هم بخند . بخند تا صدای شیون شیطان ، خدا را هم به خنده بیاندازد و آنوقت در سایه ی تبسمش لحظه هایمان را نقشی از عشق و ایمانی ابدی بزنیم

حالا بگذار همین جا که هنوز لبخند برلب داری نامه ام را پایان برم تا شادی ات در قاب لحظه هایم همیشگی شود

اما
اگر باز هم دلتنگ حرفهایم شدی، چشمانت را ببند و سرت را بگذار بر شانه
هایی که اینجا دور از تو مانده اند و خوب خوب گوش بسپار بر من، که تا هر
کجا که بخواهی با تو از عشق سخن خواهم گفت.

نه ! خداحافظ نمی گویم … من هنوز برایت از جنون قصه ها دارم …

دستانم را رها مکن … که دیوانه ها پایان نمی شناسند.

برچسب ها : , ,
موضوع : داستان های عاشقانه, ملودی عشق