ملودی عشق | سایت عاشقانه - Part 39
گردنبند magic love نیم ست سارینا انگشتر versace دستبند النگویی versace

آخرين مطالب
مطالب تصادفی
سایت عاشقانه | ملودی عشق
آخرين نظرات سايت
فروشگاه زیور آلات
 
بدون ديدگاه
خواب دیدم
تاریخ ارسال : ۱۷ فروردین, ۱۳۹۲  ,  نویسنده : 

lovemelody.ir-40

 

در خواب گریه می کردم.خواب دیدم که تو مرده ای بیدار شدم و اشک از گونه هایم جاری شد.

در خواب گریه می کردم.خوا دیدم که تو از من جدا شده ای.بیدار شدم و مدتی دراز به تلخی گریه کردم.

در خواب گریه می کردم. خواب دیدم که تو هنوز دوستم می داری بیدار شدم و باز سیل اشک از چشمانم فرو ریخت.

هر
شب تو را به خواب می بینم که به مهربانی لبخند می زنی و من لرزان لرزان به
پاهای عزیزت می اندازم.تو به حالت غمناک به من می نگری سر زیبای خود را
تکان می دهی و مروارید تر اشک از چشمت فرو می ریزد.

آنگاه آهسته کلمه ای به من می گویی و دسته ای از گلهای سپید به من می دهی اما چون بیدار می شوم از دسته گل اثری نیست و آن کلمه را نیز فراموش از یاد برده ام.

هنری هاینه

موضوع : متن های عاشقانه, ملودی عشق
بدون ديدگاه
نامه عاشقانه
تاریخ ارسال : ۱۷ فروردین, ۱۳۹۲  ,  نویسنده : 

lovemelody.ir-39

عزیزم
قلب من رو به تو پرواز می کند
مرا ببخش ! از این جرم بزرگ که دوستی
است و جنایت ها به مکافات آن رخ می دهد چشم بپوشان ؟ اگر به تو «عزیزم»
خطاب کرده ام ، تعجب نکن . خیلی ها هستند که با قلبشان مثل آب یا آتش رفتار
می کنند . عارضات زمان ، آن ها را نمی گذارد که از قلبشان اطاعات داشته
باشند و هر اراده ی طبیعی را در خودشان خاموش می سازند
اما من غیر از
آن ها و همه ی مردم هستم . هر چه تصادف و سرنوشت و طبیعت به من داده ، به
قلبم بخشیده ام . و حالا می خواهم قلب سمج و ناشناس خود را از انزوای خود
به طرف تو پرتاب کنم و این خیال مدت ها است که ذهن مرا تسخیر کرده است
می خواهم رنگ سرخی شده ، روی گونه های تو جا بگیرم یا رنگ سیاهی شده ، روی زلف تو بنشینم
من
یک کوه نشین غیر اهلی ، یک نویسنده ی گمنام هستم که همه چیز من با دیگران
مخالف و تمام ارده ی من با خیال دهقانی تو ، که بره و مرغ نگاهداری می کنید
متناسب است
بزرگ تر از تصور تو و بهتر از احساس مردم هستم ، به تو خواهم گفت چه طور
اما هیهات که بخت من و بیگانگی من با دنیا ، امید نوازش تو را به من نمی دهد  آن جا در اعماق تاریکی وحشتناک خیال و گذشته است که من سرنوشت نامساعد خود را تماشا می کنم
دوست کوه نشین تو
نیما

موضوع : ملودی عشق, نامه های عاشقانه
۲ ديدگاه
عشق یعنی
تاریخ ارسال : ۱۶ فروردین, ۱۳۹۲  ,  نویسنده : 

lovemelody.ir-38

 

عشق یعنی کوچک کردن دنیا به اندازه یک نفر یا بزرگ کردن یک نفر به اندازه دنیا

همیشه ماندن دلیل بر عاشق بودن نیست خیلی ها می روند تا ثابت کنند که عاشقند 

عشق مانند جنگ است؛ آسان شروع می شود، سخت پایان می یابدو فراموش کردنش محال است

عشق فراموش کردن نیست بلکه بخشیدن است عشق گوش کردن نیست بلکه درک کردن است عشق دیدن نیست بلکه احساس کردن است عشق جا زدن و کنار کشیدن نیست بلکه صبر کردن و ادامه دادن است

عشق با هم زیر باران خیس شدن نیست عشق آن است که یک نفر چتر شود و دیگری نفهمد که چرا خیس نشده است

عشق گلی است که اگر آن را به قصد تجزیه و تحلیل پرپر کنید، هرگز قادر نخواهید بود که آن را دوباره جمع کنید

عشق مثه یه گنجیشک میمونه … اگه محکم بگیریش می میره … اگه شل بگیریش می پره … پس سعی کن یه طوری بگیریش که آروم تو دستات خوابش ببره

عشق مثله یک تیره که درست می خوره وسط قلب آدم نه می تونی درش بیاری نه می تونی بذاری بمونه. اگه درش بیاری می میری اگه بذاری بمونه بازم می میری پس آخرش جون تو می گیره

موضوع : متن های عاشقانه, ملودی عشق
بدون ديدگاه
عشق یا دوست داشتن
تاریخ ارسال : ۱۶ فروردین, ۱۳۹۲  ,  نویسنده : 

lovemelody.ir-37

عشق در لحظه ای پدید می آید ، دوست داشتن در امتداد زمان ، این اساسی ترین تفاوت میان عشق و دوست داشتن است.

دوست داشتن با یک سلام شروع می شود و عشق با یک نگاه، دوست داشتن با یک دروغ از بین می رود و عشق با مرگ.

از عشق هرچه بیشتر می شنویم سیرابتر می شویم و از دوست داشتن هر چه بیشتر، تشنه تر.

» شما کدام را ترجیح می دهید؟
عشق یا دوست داشتن

موضوع : متن های عاشقانه, ملودی عشق
بدون ديدگاه
سیب سرخ
تاریخ ارسال : ۱۵ فروردین, ۱۳۹۲  ,  نویسنده : 

lovemelody.ir-36

 من از نیم نگاه سوزاننده ی تو زیر برق آفتاب، از تمامی گرمیت در سردی زمستان، سرخ خواهم شد. لحظه ی جدایی
را نمی شناسم، خداحافظی را معنا نخواهم کرد، سیب سرخی به تو خواهم داد و
دانه ی اناری. دانه ی انارم به تو جان خواهد داد و سیب سرخم به تو محبت.
سیب سرخ، سرخ خواهد ماند و من سرخ خواهم شد

موضوع : متن های عاشقانه, ملودی عشق
تاریخ ارسال : ۱۵ فروردین, ۱۳۹۲  ,  نویسنده : 

 

lovemelody.ir-139

پادشاهی در یک شب سرد زمستان از قصر خارج شد، هنگام بازگشت سرباز پیری را دید که با لباسی اندک در سرما نگهبانی می داد.
از او پرسید: آیا سردت نیست؟
نگهبان پیر گفت: چرا ای پادشاه؛ اما لباس گرم ندارم و مجبورم تحمل کنم.
پادشاه گفت: من الان داخل قصر می روم و می گویم یکی از لباس های گرم مرا را برایت بیاورند..
نگهبان ذوق زده شد و از پادشاه تشکر کرد؛ اما پادشاه به محض ورود به داخل قصر وعده اش را فراموش کرد.
صبح روز بعد جسد سرمازده پیرمرد را در حوالی قصر پیدا کردند،
در حالی که در کنارش با خطی ناخوانا نوشته بود: ای پادشاه من هر شب با همین لباس کم سرما را تحمل می کردم؛ اما وعده لباس گرم تو مرا از پای درآورد!

موضوع : داستان های عاشقانه, ملودی عشق