ملودی عشق | سایت عاشقانه - Part 40
گردنبند magic love نیم ست سارینا انگشتر versace دستبند النگویی versace

آخرين مطالب
مطالب تصادفی
سایت عاشقانه | ملودی عشق
آخرين نظرات سايت
فروشگاه زیور آلات
 
بدون ديدگاه
عشق ، ثروت ، موفقیت
تاریخ ارسال : ۱۵ فروردین, ۱۳۹۲  ,  نویسنده : 

lovemelody.ir-35

خانمی ۳ پیر مرد جلوی درب خانه اش دید.

- شما را نمی شناسم ولی اگر گرسنه هستید بفرمایید داخل.

اگر همسرتان خانه نیستند، می ایستیم تا ایشان بیایند.

همسرش بعد از شنیدن ماجرا گفت: به داخل دعوتشان کن.

بعد از دعوت یکی از آنها گفت: ما هر ۳ با هم وارد نمی شویم.

خانم پرسید چرا؟

یکی از آنها در پاسخ گفت: من ثروتم، آن یکی موفقیت و دیگری عشق است. حال با همسرتان تصمیم بگیرید کدام یک از ما وارد خانه شود.

بعد از شنیدن، شوهرش گفت: ثروت را به داخل دعوت کن. شاید خانمان کمی بارونق شود.

همسرش در پاسخ گفت: چرا موفقیت نه؟

عروسشان که به صحبت این دو گوش می داد گفت چرا عشق نه؟ خانمان مملو از عشق و محبت خواهد شد.

شوهرش گفت: برو و از عشق دعوت کن بداخل بیاید. خانم به خارج خانه رفت و از عشق دعوت کرد امشب مهمان آنها باشد.

۳نفر دیگر نیز به دنبال عشق براه افتادند. خانم با تعجب گفت: من فقط عشق را دعوت کردم!

یکی از آنها در پاسخ گفت: اگر ثروت و یا موفقیت را دعوت می کردید، ۲ نفر
دیگرمان اینجا می ماند. ولی هرجا عشق برود، ما هم او را دنبال می کنیم.

برچسب ها : , ,
موضوع : داستان های عاشقانه, ملودی عشق
بدون ديدگاه
تو را می خواهم
تاریخ ارسال : ۱۴ فروردین, ۱۳۹۲  ,  نویسنده : 

lovemelody.ir-34

تمام تردید های من
در دوستت دارم های تو
بی معنا شدند

هرگز تصور نمی کردم
که روزی اینچنین به دام عشق گرفتار شوم
و همچون کبوتری دلبریده از دنیا
در بند چشمانت اسیر شوم

موضوع : متن های عاشقانه, ملودی عشق
بدون ديدگاه
نامت چه بود؟
تاریخ ارسال : ۱۴ فروردین, ۱۳۹۲  ,  نویسنده : 

lovemelody.ir-33

نامت چه بود؟ – آدم

فرزند؟ – من را نه مادری نه پدر بنویس اول یتیم عالم خلقت

محل تولد؟ – بهشت پاک

اینک محل سکونت؟ – زمین خاک

آن چیست بر گرده نهادی؟ – امانت است

قدت؟ – روزی چنان بلند که همسایه ی خدا اینک به قدر سایه ی بختم به

روی خاک

اعضای خانواده؟ – حوای خوب و پاک قابیل خشمناک ها بیل زیر خاک

روز تولدت؟ – در روز جمعه ای به گمانم که روز عشق

رنگت؟ – اینک فقط سیاه ز شرم چنان گناه

چشمت؟ – رنگی به رنگ بارش باران که ببارد ز آسمان

وزنت؟ – نه آن چنان سبک که پرم در هوای دوست نه آن چنان وزین که نشینم بر این زمین

جنست؟ – نیمی مرا ز خاک نیم دگر خدا

شغلت؟ – در کار کشت امیدم به روی خاک

شاکی تو؟ – خدا

نام وکیل؟ – آن هم فقط خدا

جرمت؟ – یک سیب از درخت وسوسه

تنها همین؟ – همین!!!

حکمت؟ – تبعید در زمین

همدست در گناه؟ – حوای آشنا

ترسیده ای؟ – کمی

ز چه؟ – که شوم من اسیر خاک

آیا کسی به ملاقاتت آمده ست؟ – بلی

که؟ – گاهی فقط خدا

داری گلایه ای؟ – دیگر گلایه نه ولی . . .

ولی که چه؟ – حکمی چنین آن هم به یک گناه!!؟

 

دلتنگ گشته ای؟ – زیاد

برای که؟ – تنها فقط خدا

آورده ای سند؟ – بلی

چه؟ – دو قطره اشک

داری تو ضامنی؟ – بلی

چه کس؟ – تنها کسم خدا

در آخرین دفاع؟ – می خوانمش چنان که ا جابت کند دعا

برچسب ها : , ,
موضوع : داستان های عاشقانه, ملودی عشق
بدون ديدگاه
فرشته ای به نام مادر
تاریخ ارسال : ۱۴ فروردین, ۱۳۹۲  ,  نویسنده : 

lovemelody.ir-32

کودکی که آماده تولد بود نزد خدا رفت و از او پرسید:می گویند فردا شما مرا به
زمین می فرستید،اما من به این کوچکی وبدون هیچ کمکی چگونه می توانم برای
زندگی به آنجا بروم؟خداوند پاسخ داد:در میان تعداد بسیاری از فرشتگان،من
یکی را برای تو در نظر گرفته ام، او از تو نگهداری خواهد کرد.
اما کودک هنوز اطمینان نداشت که می خواهد برود یا نه: اما اینجا در بهشت، من هیچ
کاری جز خندیدن و آواز خواندن ندارم و این ها برای شادی من کافی هستند.
خداوند لبخند زد: فرشته تو برایت آواز خواهد خوان دو هر روز به تو لبخند
خواهد زد تو عشق او را احساس خواهی کرد و شاد خواهی بود.

کودک ادامه داد: من چگونه می توانم بفهمم مردم چه میگویند وقتی زبان آنها را نمی
دانم؟..خداوند او را نوازش کرد و گفت: فرشته تو، زیباترین و شیرین‌ترین
واژه هایی را که ممکن است بشنوی در گوش تو زمزمه خواهد کرد و با دقت و
صبوری به تو یاد خواهد داد که چگونه صحبت کنی.

کودک با ناراحتی گفت: وقتی می خواهم با شما صحبت کنم ،چه کنم؟ اما خدا برای این سوال هم پاسخی
داشت: فرشته ات دست هایت را در کنار هم قرار خواهد داد و به تو یاد می دهد
که چگونه دعا کنی.

کودک سرش را برگرداند و پرسید: شنیده ام که در زمین انسان های بدی هم زندگی می کنند،چه کسی از من محافظت خواهد کرد؟ فرشته
ات از تو مواظبت خواهد کرد ،حتی اگر به قیمت جانش تمام شود.

کودک با نگرانی ادامه داد: اما من همیشه به این دلیل که دیگر نمی توانم شما را
ببینم ناراحت خواهم بود. خداوند لبخند زد و گفت: فرشته ات همیشه درباره من
با تو صحبت خواهد کرد و به تو راه بازگشت نزد من را خواهد آموخت،گر چه من
همیشه در کنار تو خواهم بود.

در آن هنگام بهشت آرام بود اما صداهایی از زمین شنیده می شد.

کودک فهمید که به زودی باید سفرش را آغاز کند.او به آرامی یک سوال دیگر از
خداوند پرسید:خدایا !اگر من باید همین حالا بروم پس لطفآ نام فرشته ام را
به من بگویید..

خداوند شانه او را نوازش کرد و پاسخ داد:نام فرشته ات اهمیتی ندارد،می توانی او را مـادر صدا کنی.

موضوع : داستان های عاشقانه, ملودی عشق
بدون ديدگاه
سرود آشنایی
تاریخ ارسال : ۱۳ فروردین, ۱۳۹۲  ,  نویسنده : 

lovemelody.ir-31

کیستی که من

این گونه

به اعتماد

نام خود را

با تو می گویم،

کلید خانه ام را

در دستت می گذارم،

نان شادیهایم را

با تو قسمت می کنم،

به کنارت می نشینم و بر زانوی تو

این چنین آرام

به خواب می روم؟

کیستی که من

این گونه به جد

در دیار رویاهای خویش

با تو درنگ می کنم؟

احمد شاملو

موضوع : متن های عاشقانه, ملودی عشق
۲ ديدگاه
خدایا خسته ام من
تاریخ ارسال : ۱۳ فروردین, ۱۳۹۲  ,  نویسنده : 

lovemelody.ir-30

نمی دانم چه می خواهم خدایا
به دنبال چه می گردم شب و روز

چه می جوید نگاه خسته ی من
چرا فسرده است این قلب پر سوز

ز جمع آشنایان می گریزم
به کنجی می خزم آرام و خاموش

نگاهم غوطه ور در تیرگی ها
به بیمار دل خود می دهم گوش

گریزانم از این مردم که با من
به ظاهر همدم و یکرنگ هستند

ولی در باطن از فرط حقارت
به دامانم دو صد پیرایه بستند

از این مردم، که تا شعرم شنیدند
به رویم چون گلی خوشبو شکفتند

ولی آن دم که در خلوت نشستند
مرا دیوانه ای بد نام گفتند

دل من، ای دل دیوانه ی من
که می سوزی از این بیگانگی ها

مکن دیگر ز دست غیر فریاد
خدا را، بس کن از این دیوانگی ها

فروغ فرهزاد

موضوع : متن های عاشقانه, ملودی عشق