سکوت | سایت عاشقانه
گردنبند magic love نیم ست سارینا انگشتر versace دستبند النگویی versace

آخرين مطالب
مطالب تصادفی
سایت عاشقانه | ملودی عشق
آخرين نظرات سايت
فروشگاه زیور آلات
 
بدون ديدگاه
من خدایی دارم…
تاریخ ارسال : ۱۲ مهر, ۱۳۹۲  ,  نویسنده : 

lovemelody.ir-188

یک اتاق ، اندکی نور، سکوت
من خدایی دارم که همین نزدیکی است
در امتداد لحظه هایم
هر روز….!

در سایه هایی قرمز شناور می شوم
می خندم به عشق فنا شده ی زمینی مان
قاه قاه

معنی اشک ، کبودی و درد را می دانم
بغض سنگین خاطره را از نزدیک لمس کرده ام
من در این تاریکی، دوراز همه ، خدا را می خوانم
خدا را که صدا می زنم ، همه ی ذره ها آرام می شوند
یک اتاق ،اندکی نور….
من خدا را دارم!

موضوع : متن های عاشقانه, ملودی عشق
بدون ديدگاه
وای از سکوت تو
تاریخ ارسال : ۲۰ خرداد, ۱۳۹۲  ,  نویسنده : 

lovemelody.ir-129

نبض مرا بگیر
نبضم نمیزند
انگار مرده ام
انگار رفته ام
در برزخی که تو
آرام خفته ای

با چشم های باز
خوابیده ای ولی
این بار چشم تو
بیمارو خسته نیست

چشمان باز تو
لبخند میزند
اما سکوت تو حرفی نمیزند
بیدار شو بخند، بیدار شو ببین
اشک مرا بشوی
نبض مرا بگیر

نبضم نمیزند
انگار مرده ام
شاید سکوت تو تنها مقصر است
در این کویر عشق
ما جانمان یکی است
وای این سکوت تلخ
پایان زندگی است

حرفی  نمیزنی، نبضت نمیزند
انگار مرده ای
بی تاب می شوم
فریاد میزنم
وای از سکوت تو…وای از سکوت تو

سمانه گل محمدی
برچسب ها : , ,
موضوع : متن های عاشقانه, ملودی عشق
بدون ديدگاه
شیوانا و عشق
تاریخ ارسال : ۲۲ فروردین, ۱۳۹۲  ,  نویسنده : 
lovemelody.ir-49

شیوانا را به دهکده ای دور دست دعوت کردند تا برای آنها دعای باران
بخواند. همه مردم ده در صحرا جمع شده بودند و همراه شیوانا دست به دعا
برداشتند تا آسمان بر ایشان رحم کند و باران رحمتش را بر زمین های تشنه
ایشان سرازیر نماید. اما ساعتها گذشت و بارانی نیامد. کم کم جمعیت از
شیوانا و دعای او ناامید شدند و لب به شکایت گذاشتند.یکی از جوانان از
لابلای جمعیت لب به سخره گشود و فریاد زد:” آهای جناب استاد معرفت! تو به
شاگردانت چه منتقل می کنی ! وقتی نمی توانی از دعایت باران بسازی حتما از
حرفهایت هم نتیجه ای حاصل نمی شود. “
عده زیادی از جوانان و پیران حاضر
در جمع نیز به جوان شاکی پیوستند و لب به مسخره کردن شیوانا باز کردند؛ اما
استاد معرفت هیچ نگفت. و در سکوت به تمام حرفها گوش فراداد. سپس وقتی
جمعیت خسته شدند و سکوت کردند به آرامی گفت:” آیا در این دهکده فرد دیگری
هم هست که به جمع ما نپیوسته است!؟ “

همان جوان معترض گفت:”
بله! پیرمرد مست و شرابخواره ای است که زن و فرزندش را در زلزله ده سال پیش
از دست داده است و از آن روز دشمن کائنات شده است و ناشناختنی را قبول
ندارد.”
شیوانا تبسمی کرد و گفت:” مرا نزد او ببرید! باران این دهکده در
دست اوست!” جمعیت متعجب پشت سر شیوانا به سمت خرابه ای که پیرمرد دشمن
ناشناختنی در آن می زیست رفتند. در چند قدمی خرابه پیرمرد ژولیده ای را
دیدند که روی زمین خاکی نشسته و با بغض به آسمان خیره شده است.

شیوانا
به نزد او شتافت و کنارش نشست و از او پرسید:” آسمان منتظر است تا فقط
درخواست تو به سوی او ارسال شود. چرا لب به دعا باز نمی کنی!؟” پیرمرد
لبخند تلخی زد و گفت:” همین آسمان روزی با خراب کردن این خرابه بر سر زن و
فرزندانم مرا به خاک سیاه نشاند. تو چه می گویی!؟”شیوانا دست به پشت پیرمرد
زد و گفت:” قبول دارم که مردم دهکده در این ده سال با تنها گذاشتن تو و
واگذاشتن تو به حال خودت ، خویش را مستحق قحطی و خشکسالی نموده اند. اما
عزت تو در این سرزمین نزد همه ، حتی از من شیوانا، هم بیشتر است. به خاطر
کودکان و زنانی که از تشنگی و قحطی در عذابند، ناز کشیدن ناشناختنی را قبول
کن و درخواستی به سوی بارگاهش روانه ساز! “

پیرمرد اشک در چشمانش
حلقه زد و رو به آسمان کرد و خطاب به ناشناختنی گفت:”فکر نکن همیشه منت تو
را می کشم! هنوز هم از تو گله مندم! اما از تو می خواهم به خاطر زنان و
کودکان گرسنه این سرزمین ابرهایت را به سوی این دهکده روانه کن!” می گویند
هنوز کلام پیرمرد تمام نشده بود که در آسمان رعد و برقی ظاهر شد و قطرات
باران باریدن گرفتند. شیوانا زیر بغل پیرمرد را گرفت و او را به زیر سقفی
برد و خطاب به جمعیت متعجب و حیران و شرمزده گفت:” دلیل قحطی این دهکده را
فهمیدید! در این سالهای باقیمانده سعی کنید. قدر این پیرمرد و بقیه آسیب
دیدگان زمین لرزه را بدانید. او برکت روستای شماست. سعی کنید تا می توانید
او را زنده نگه دارید.” سپس از کنار پیرمرد برخاست و به سوی جوانی که در
صحرا به او اعتراض کرده بود رفت و در گوشش زمزمه کرد:” صحنه ای که دیدی
اسمش معرفت است. من به شاگردانم این را آموزش می دهم!”

 

موضوع : داستان های عاشقانه, ملودی عشق
تاریخ ارسال : ۱۹ فروردین, ۱۳۹۲  ,  نویسنده : 

lovemelody.ir-160

گریه شاید زبان ضعف باشد

شاید کودکانه شاید بی غرور…

اما هر وقت گونه هایم خیس می شود

می فهمم نه ضعیفم نه کودکم بلکه پر از احساسم…

برچسب ها : , ,
موضوع : متن های عاشقانه, ملودی عشق
تاریخ ارسال : ۵ فروردین, ۱۳۹۲  ,  نویسنده : 
[www.pixbaz.com]

نمی دانم دوستت داشتم یا نه؟
گفتی برو! باور نکردم. اما خشم تو ساده نبود.
گفتی برو! انگار محکم تر از همیشه بود.
مهربانیت رنگ باخت.گفتم به خاطر یک موجود خاکی رهایم می کنی؟
سکوت کردی. گفتی برو!
فریاد زدم نگاهم کن… نگاهم نکردی.
نمی دیدمت دلم نمی خواست آدمت را هم ببینم. تکان می خورد و سخن می گفت انگار.

 همه به خاک افتادند و سجده اش کردند.
گفتی جانشین من است خلیفه است…
روزی
که از من خواستی به غیر از توسجده کنم ، به آن تلی از خاک که کم‌کم تبدیل
به گل میشد، من نمیدانستم جنس آبی که این خاک را گل میکند چیست. نمیدانستم
آب عشق چیست، آب روح چیست؟ از آن به من ننوشانده بودی، آخر جنس من از آتش
بود و من برتر بودم!
من … سوختم .به خاک نیفتادم.چیزی تمام بدنم را فشرد. نمیتوانستم برای یک مشت گل زانو بزنم.ایستادم.محکم و مقتدر ایستادم.
گفتی زانو بزن. نتوانستم.فریاد زدم. این همان آدم خاکی توست که ستم خواهد کرد. سرکش و طغیانگر خواهد شد،
تنگ چشم و حریص ناسپاس و مجادله گر .این آدم توست؟…
باز سکوت …آرام زمزمه کردی خلیفه است.
…وای خلیفه خلیفه خلیفه چقدر خندیدم!خلیفه ای که دروغ می گوید خلیفه ای که گناه می کند. خندیدم و طعنه زدم
یک خلیفه گناهکار!…
گفتی نخوت تورا بلعیده است.
خندیدم! سجده نکردم! رانده شدم!

نمی دانم دوستت داشتم یا نه؟ قرن ها از آن روز می گذرد و من ساکن زمینم.
بین همه این آدمهای خاکی تو! بین همه دروغها و حرص هایشان.بین فراموش کاری های گاه و بیگاه و نادانی هایشان!
بین
همان ها که می خواهند نبودنت را ثابت کنند یا نادیده ات بگیرند.همان ها که
گاهی فقط گاهی به سراغت می آیند.و من از شوق لبریز می شوم
من ابلیس
فرزند آتش!از ذلت این عنصر خاکی لذت می برم. از این که امیدهایت را نامید
می‌کنند شادی می کنم.و دلم برای لغزش‌هایشان پر می زند.
وتو! با همه قدرت و بزرگی ات زیاده گویی‌هایشان را می بخشی هنوز توبه می پذیری و باران می‌بارانی و مهربانانه سر فرازش می کنی.
عجب از او که مهربانی‌ات را می بیند و ستم میکند و عجب از تو که ستمش می‌بینی و مهربانی می کنی…
و من هنوز از این که زشتی‌هایشان را نادیده می گیری آتش می خورم و برای نابودی‌اش قسم می خورم. برای سر گشتگی‌اش لحظه شماری می کنم…

منم ابلیس!

برچسب ها : , ,
موضوع : داستان های عاشقانه, ملودی عشق