عشق | سایت عاشقانه
گردنبند magic love نیم ست سارینا انگشتر versace دستبند النگویی versace

آخرين مطالب
مطالب تصادفی
سایت عاشقانه | ملودی عشق
آخرين نظرات سايت
فروشگاه زیور آلات
 
بدون ديدگاه
خبر ز یارنیامد
تاریخ ارسال : ۳ خرداد, ۱۳۹۴  ,  نویسنده : 

5430_156022421224171_1653541663_n

چه گشته است؟ ندانم خبر ز یار نیامد
درخت عشق بریدند و او کنار نیامد
در انتظار نشستم مگر ز در به در آید
مرا قرار به سر شد، سر قرار نیامد
دو دیده دوخته بودم، مدام بر سر راهش
کسی برای گذر هم، به رهگذار نیامد
از عشق بی ثمر خود دگر تورا چه بگویم ؟
مرا نصیب از عشقش بغیر خار نیامد

موضوع : متن های عاشقانه, ملودی عشق
يک ديدگاه
دلتنگی …
تاریخ ارسال : ۲۹ مهر, ۱۳۹۲  ,  نویسنده : 

دلم تنگ است این شبها یقین دارم که می دانی
صدای غربت من را از احساسم تو می خوانی
شدم از درد تنهایی گلی پژمرده و غمگین
ببار ای ابر پاییزی که دردم را تو می دانی
آری اینجا آخرخطه دیگر راهی نیست …
باید گذشت از همه چی از همه کس
باید ترک کرد باید رفت تا بی نهایت تا بیکرانه ها
تا ناکجاها اما دیگر همسفری نیست
باید تنها رفت تنها ماند تنهاشد باکس نخندید به کس نخندید
شاید آخر راه همین بود ….. شاید هم ما راه گم کرده ایم به هر صورت دیگر تفاوت نمی کند…
چون دیگر باید پیاده شد آری اینجا آخر خط است …
حالمان بد نیست ٫ غم کم می خوریم، کم که نه !! هرروز ٫کم کم می خوریم
آب می خواهم ٫ سرابم می دهند . عشق می ورزم عذابم می دهند
خود نمی دانم کجا رفتم به خواب از چه بیدارم نکردی ؟ آفتاب !
خنجری بر قلب بیمارم زدند ٫ بی گناهی بودم و دارم زدند
دشنه ای نامرد بر پشتم نشست ٫ از غم نامردمی پشتم شکست
سنگ را بستند و سنگ آزاد شد ٫ یک شبه بیداد آمد و داد شد
عشق ٫ آخر ریشه زد بر تیشه ام تیشه زد بر ریشه ی اندیشه ام
عشق اگر این است مرتد می شوم خوب اگر اینست من بد می شوم
بس ای دل نابسامانی بس است . کافرم !!! دیگر مسلمانی بس است
در میان خلق سردر گم شدم عاقبت آلوده ی مردم شدم
بعد از این با بی کسی خو می کنم هر چه در دل داشتم رو می کنم
نیستم از مردم خنجر به دست … بت پرستم ٫ بت پرستم ٫ بت پرست
بت پرستم ٫ بت پرستی کار ماست چشم مستی تحفه ی بازار ماست
درد می بارد چو لب تر می کنم طالعم شوم است باور می کنم
من که با دریا تلاطم می کنم راه دریا را چرا گم کرده ام ؟
قفل غم بر درب سلولم مزن ! من خودم خوش باورم گولم مزن
من نمی گویم که خاموشم مکن … من نمی گویم فراموشم مکن
من نمی گویم که با من یار باش من نمی گویم مرا غم خوار باش
من نمی گویم دگر گفتن بس است گفتن اما هیچ نشنفتن بس است
روزگارت باد شیرین شاد باش دست کم یک شب تو هم فرهاد باش
آه !!! در شهر شما یاری نبود؟ قصه هایم را خریداری نبود؟
وای!!! رسم شهرتان بیداد بود … شهرتان از خون ما آباد بود
از در و دیوارتان خون می چکد خون من ٫ فرهاد ٫ مجنون می چکد
خسته ام از قصه های شومتان خسته از همدردی مسموم تان
این همه خنجر دل کس خون نشد ٫ این همه لیلی کسی مجنون نشد
آسمان خالی شد از فریادتان بیستون در حسرت فرهادتان
کوه کندن گر نباشد پیشه ام بویی از فرهاد دارد تیشه ام
عشق از من دورو پایم لنگ بود قیمتش بسیار و دستم تنگ بود
گر نرفتم هر دو پایم خسته بود تیشه گر افتاد دستم بسته بود
هیچ کس دست مرا وا کرد؟ نه ! فکر دست تنگ ما را کرد ؟ نه !
هیچ کس از حال ما پرسید؟ نه ! هیچ کس اندوه ما را دید ؟ نه !
هیچ کس اشکی برای ما نریخت هرکه با ما بود از ما می گریخت
چند روزی هست حالم دیدنیست حال من از این و آن پرسیدنیست
گاه بر روی زمین زل می زنم گاه بر حافظ تفائل می زنم
حافظ دیوانه فالم را گرفت یک غزل آمد که حالم را گرفت :
«ما زیاران چشم یاری داشتیم خود غلط بود آنچه می پنداشتیم»

برچسب ها : , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , ,
موضوع : متن های عاشقانه, ملودی عشق
بدون ديدگاه
برو ای دوست … برو …
تاریخ ارسال : ۲۸ شهریور, ۱۳۹۲  ,  نویسنده : 

برو ای دوست برو!
برو ای دختر پالان محبت بر دوش!
دیده بر دیده ی من مفکن و نازت مفروش…
من دگر سیرم… سیر!…
به خدا سیرم از این عشق دوپهلوی تو پست!
تف بر آن دامن پستی که تورا پروردست!

lovemelody.ir-174

کم بگو ، جاه تو کو؟! مال تو کو برده ی زر!
کهنه رقاصه ی وحشی صفت زنگی خر!
گر طلا نیست مرا ، تخم طلا، مَردم من،
زاده ی رنجم و پرورده ی دامان شرف
آتش سینه ی صدها تن دلسردم من!
دل من چون دل تو، صحنه ی دلقک ها نیست!
دیده ام مسخره ی خنده ی چشمک ها نیست!
دل من مامن صد شور و بسی فریاد است:
ضرباتش جرس قافله ی زنده دلان
تپش طبل ستم کوب، ستم کوفتگان
چکش مغز ز دنیای شرف روفتگان
«تک تک» ساعت، پایان شب بیداد است!
دل من، ای زن بدبخت هوس پرور پست!
شعله ی آتش« شیرین» شکن«فرهاد» است!
حیف از این قلب، از این قبر طرب پرور درد
که به فرمان تو، تسلیم تو جانی کردم،
حیف از آن عمر، که با سوز شراری جان سوز
پایمال هوسی هزره و آنی کردم!
در عوض با من شوریده، چه کردی، نامرد؟
دل به من دادی؟نیست؟
صحبت دل مکن، این لانه ی شهوت، دل نیست!
دل سپردن اگر این است! که این مشکل نیست!
هان! بگیر!این دلت، از سینه فکندیم به در!
ببرش دور … ببر!
ببرش تحفه ز بهر پدرت، گرگ پدر

برچسب ها : , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , ,
موضوع : متن های عاشقانه, ملودی عشق
يک ديدگاه
پرستو
تاریخ ارسال : ۸ تیر, ۱۳۹۲  ,  نویسنده : 

lovemelody.ir-164

اولین بار که همدیگر رو دیدیم آنقدر زیبا و جذاب بود که من حتی لحظه ای به خودم فرصت ندادم که شیشه ی عینک غبار گرفته ام را پاک کنم چرا که در ان صورت برای چند ثانیه از دیدنش محروم می شدم.اما همینک از آخرین دیدار صمیمانه ما چندین سال می گذرداو یک پرستوی مهاجر بود
اومده بود و کنج دیوار خونه ی دل من نشسته بود
اومده بود تا قشنگی سرزمین های رویایی را که دیده بود برام تعریف کنه
اومده بود تا منو به خونه دل خودش ببره
اما من چه کردم؟
من کودکی بودم که زیبایی پرستو مدهوشش کرده بود
پرستو را می خواستم و به این فکر نمی کردم که خواسته ی اون چیه
با خودخواهی تمام برای خودم نگهش داشتم
از باز های شکاری و عقاب ها برایش گفتم تا هراس به او اجازه رفتن ندهد
و بزرگ ترین اشتباه من همین بود پرستو کوچولو
من فراموش کردم که پرنده ی مهاجر باید پرواز کند و آزادانه به سرزمین های گرم سیری برود
من خواستم که او را در سرزمین سردسیری خود نگاه دارم چون پرواز کردن نیاموخته بودم و رسم پرواز نمی دانستم
حال آموختم که :”تا کبوتر هست پرواز باید کرد”.و حالا من حاضرم که به سرزمین او پرواز کنم
یک درس بزرگ یاد گرفتم:اگه پرواز بلد نیستی هیچ وقت عاشق یک پرستو نشو چرا که پرستو زیبایی خود را در پرواز نشان میدهد, جاییکه تو هیچ وقت حضور نداریپرستو در آسمونه که عشق شو نشون میده نه تو یه قفس حتی یه قفس که از طلا ساخته شده باشه

برچسب ها : , , ,
موضوع : داستان های عاشقانه, ملودی عشق
بدون ديدگاه
مانند یک بهار
تاریخ ارسال : ۱۲ اردیبهشت, ۱۳۹۲  ,  نویسنده : 

lovemelody.ir-76

مانند یک بهار…. مانند یک عبور….
از راه میرسی و مرا تازه میکنی.
همراه تو هزار عشق از راه میرسد
همراه تو بهار…
بردشت خشک سینه من سبز میشود.
وقتی تو میرسی…. در کوچه های خلوت و تاریک قلب من … مهتاب میدمد…
وقتی تو میرسی…
ای آرزوی گم شده بغض های من…
من نیز با تو به عشق میرسم…

برچسب ها : , , ,
موضوع : شعر های عاشقانه, ملودی عشق
بدون ديدگاه
پسر پادشاه و دختر فقیر
تاریخ ارسال : ۱۱ اردیبهشت, ۱۳۹۲  ,  نویسنده : 

lovemelody.ir-86

روزی روزگاری د خترکی فقیر دل به پسر پادشاه شهر بسته بود  آنقدر که روز و شب در رویای او بود. دخترک آنقدر سر به عشق
پسر پادشاه سپرده بود که هیچ مردی در چشمانش جلوه نمیکرد. خانواده ی دخترک و
دوستانش که از عشق او خبر داشتند به وی توصیه می کردند که دل از این عشق
ناممکن برگیرد. و به خواستگارانی که مانند خودش فقیر بودند پاسخ دهد.اما او
تنها لبخند میزد . او میدانست که همگان تصور میکردند او عاشق پول و مقام
پسر پادشاه شده … اما خودش میدانست که تنها مهر پاک او را در سینه دارد  .
روزگار گذشت تا خبری در شهر پیچید . پادشاه تصمیم گرفته بود دخترکی را از
طبقه اشراف شهر برای پسرش انتخاب کند. اما پسر از پدر خواست تا شرط ازدواجش
را خودش تعیین کند. پادشاه قبول کرد . و شاهزاده روزی تصمیم خود را اعلام
کرد… وی گفت فلان روز تمام دختران دوشیزه ی شهر به میدان اصلی شهر بیایند
تا من همسرم را از میان آنان برگزینم . همه دختران  خوب و  بد زشت و زیبا و
فقیر و دارا به میدان شتافتند و پسر پادشاه در انجا گفت من قصد دارم همسرم
را از میان دختران شهر خودم انتخاب کنم  اما  تنها یک شرط برای همسر من
واجب است که من آن شرط را بازگو نمیکنم. تنها یک خواسته دارم … من به تمامی
دختران شهر تخم گلی را میدهم و آنان باید تخم گل را پرورش دهند و پس از
مدتی گلی زیبا از آن رشد کند. هر دختری که سلیقه ی بیشتری را به خرج دهد و
گلدان زیباتری را برای من بیاورد همسر آینده ی من  خواهد بود. دختران با
شور و شعف تخم گلها را گرفتند که در میان آنها دخترک دل سپرده نیز تخمی از
دستان پسر پادشاه گرفت… دوستان دختر او را مسخره کردند که چرا فکر میکنی
پسر پادشان میان این همه دختران با سلیقه ی شهر تو را انتخاب میکند …! اما
دخترک لبخندی زد و پاسخ داد پرورش گلی که او خواسته نیز برایم لذت آور است…
روزها گذشت  و کم کم زمان به روز موعود نزدیک میشد … اما دخترک هر چی
بیشتر به گلدان خود میرسید  و به آن آب میداد و از آن مراقبت میکرد  گلی از
آن نمی رویید … او روز به روز افسرده تر میشد . به گفته ی دوستانش پی
میبرد . تا روز موعود …. که همه دختران شهر با گلدانهایی زیبا و خوشبو راهی
قصر شدند …  یکی گلدانی از یاس های وحشی و دیگر نیز گلدانی از رز های سرخ
در دست داشتن یکی شب بوهای معطر و دیگری لاله های قرمز… اما دخترک عاشق با
گلدانی خشک و خالی راهی شد. تنها به این امید که یک بار دیگر پسر پادشاه را
ببیند … شاهزاده که گلدانها را یکی یکی میگرفت چشمش به گلدان دخترک افتاد و
او را صدا کرد … سپس به نزد پدرش رفت و در گوش او چیزی گفت و پادشاه
لبخندی به لب اورد  … پسر پادشاه بانگ بر آورد که همسر آینده من این دخترک
است که گلدان خالی به همراه آورده  … همهمه ای راه افتاد همه حتی دخترک با
تعجب به وی نگاه  میکردند… که پسر پادشاه گفت: مهمترین شرط من برای ازدواج
صداقت همسرم بود … در حالیکه تمام تخم گلهایی که به دختران دادم سنگ ریزه
ای بیش نبود و قرار نبود گلی از آن بروید !  و تنها کسی که به دروغ متوسل
نشد این دخترک بود …!  پس وی هیچ گاه در زندگی به من دروغ نخواهد گفت ………

برچسب ها : , , ,
موضوع : داستان های عاشقانه, ملودی عشق
صفحه 1 از 212